X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - حکایات و ضرب المثلها
tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - حکایات و ضرب المثلها
کرامت,کرامات,شیخ,مرید,گاز,اخبار,کمک,اینترنت,لغت نامه دهخدا,سیاست,قبض,زنبور,کرامات شیخ و مریدان 2,اعتراف میکنم ... ـ,پَـــ نَـــ پَـــ قسمت هفتم,مگسی را کشتم,بازیگر,آرزوی من...,همه القاب محمود کبیر  طنز,ترجمه تکیه‌کلامهای بامزه‌ی فارسی به انگلیسی
عضويت سريع
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
معرفي وبلاگ به دوستان
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
به نظر من نتیجه مذاکرات ایران و 5+1 :




امکانات ديگر
 « خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند ! استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟ شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟ شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد. استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟ شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم . استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟ شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم! استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟! شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود! استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش! همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی. تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری . خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد! او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد « نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!»
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 63
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 مرداد 1391 و در ساعت : 08:13 - نويسنده : تابستانه
 خرد جمعي


 


در يک روز پاييزي در سال ١٩٠٦ دانشمند انگليسي "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس مي‌كرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چيزي که در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرت وي يافته‌هاي او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. در آن روز خاص گالتون مي‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره ساليانه‌اي بود در غرب انگلستان، جايي که زارعين احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزش‌يابي و قيمت‌گذاري به آنجا مي‌آوردند.
حضور دانش‌مندي مانند گالتون در چنان جمعي غيرعادي مي‌نمود. ولي بايد توجه داشت که گالتون به دو چيز بسيار علاقه‌مند بود. يکي اندازه‌گيري پارامترهاي فيزيکي و ذهني و ديگري مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عين حال پسرخاله داروين نيز بود شديدا اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداد اندکي، مشخصه‌هاي لازم براي هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همين رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وي بود. او بخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود که اکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم براي اداره جامعه هستند.
آن روز او در حالي که در ميان غرفه‌هاي نمايش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائي رسيد که در آن مسابقه‌اي ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشت بايد ٦ پنس مي‌پرداخت و ورقه‌اي مهر شده را تحويل مي‌گرفت. در آن ورقه بايد تخمين خود را از وزن گاو نر مي‌نوشت. نزديک‌ترين تخمين به واقعيت برنده مسابقه بود و جوائزي به صاحب آن تعلق مي‌گرفت.
٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقه‌اي آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديک‌ترين نظر را به واقعيت مي‌داد تا کشاورز و مردم عامي بي‌تخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله‌اي که بعدا در مجله علمي "طبيعت" منتشر كرد به کساني تشبيه کرد که در مسابقات اسب‌دواني، بدون کم‌ترين دانشي در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنيده‌هايي از دوستان، روزنامه‌ها و اين طرف و آن طرف بر روي اسب‌ها شرط مي‌بستند.
اما يک چيز براي گالتون جالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. او مي‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظريات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته مي‌شود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آن مسابقه را به يک تحقيق علمي بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد و جوايز پرداخت شد، ورقه‌هائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعات آماري خود را بر روي آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سري منحني آماري دست به محاسبه ميانگينِ نظرات زد. او مي‌خواست دريابد عقل جمعي مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعي فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وي افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل مي‌دادند.
ميانگينِ نظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعي گاو که در روز مسابقه وزن کشي شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه مي‌کرد. تخمينِ جمع بسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان مي‌دهد که قضاوت‌هاي جمعي و دموکراتيک از اعتبار بيش‌تري نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. اين حداقل چيزي بود که گالتون مي‌توانست گفته باشد.
در خصوص قضاوت "خرد جمعي" ذکر اين مطلب ضروري است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روي يکديگر انباشته مي‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غيرهم‌سو عمل مي‌کنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند. نتيجه اين مي‌شود که پس از جمع نظرات آن‌چه که مي‌ماند اطلاعات صحيح است.
اقتباس از کتاب تحقيقي "خرد جمعي"
نوشته: جيمز سورويس‌كي

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 70
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 تیر 1391 و در ساعت : 07:42 - نويسنده : تابستانه
 اگر کوسه‌ها آدم بودند...

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید: . اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند . توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی میساختند . همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند . مواظب بودند که همیشه پر آب باشد . هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند . برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد . گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند . چون که . گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است.
برای ماهی ها مدرسه می ساختند . وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند . درس اصلی ماهی ها اخلاق بود . به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند . به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند. وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند . آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید. اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت. از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند . ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان . شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند . همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند . در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت . که به ماهیها می آموخت . "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود". "برتولد برشت"

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 83
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 تیر 1391 و در ساعت : 04:22 - نويسنده : تابستانه
 آقا ما..... شما ....


آقا ما بدبخت حقیر ، شما کوروش کبیر
ما واشر ، شما ارباب حلقه ها
ما طرح مسکن مهر ، شما برج العرب
ما مینیمم نسبی ، شما ماکسیمم مطلق
ما تکخوان گروه سرود،شما DJ!
 
اقا اصن ما قیژقیژ دیال آپ ، شما امواج وایرلس
آقا ما باد بزن دستی شما کولر گازی نانو 
آقا ما پت ومت شما آیکیو سان
 
آقا ما بخیه , شما چفیه
آقا ما شب تار، شما صبح امید!
آقا ما ورزش از نگاه دو شما برنامه نود!
آقا ما فـــ شما فرحزاد !!
آقا ما هی آره شما هی نه .
 
آقا ما شورش قبیله ای ، شما گفتگوی تمدن ها
آقا ما لکنت زبون، شما سخنگوی دولت
آقا ما بنال بینیم با....شما خواهش میکنم بفرمایید
 
آقا ما کوکتل شما مدیر عامل پخش فراورده های گوشتی
آقا  ما مُخـمون تاب داره شما حیـاطـتون !
اقا ما کولر ابی ، شما کولر گازی ال جی
 
اقا ما برف شما بهمن
اقا ما چاکریم ، شما نایس تو میت یو
اقا ما کوله پشتی ، شما کوله باری از تجربه
اقا ما بله قربان – بله قربان ...... شما خوده سلطان
اقا ما علوم اول راهنمایی . شما فیزیک انتگرال
اقا ما تقویم جیبی . شما موسسه ژئو فیزیک !
 
اقا ما سه کله پوک . شما سه تفنگدار
اقا ما کته شما بیف استروگانف
 
اقا ما جرز لای دیوار . شما پترس فداکار
اقا ما فلافل . شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ
اقا ما بن کارگری . شما بن تخفیف دیزنی لند
اقا ما سوختگی درجه ۳ . شما برنزه شکلاتی
اقا ما آب حوض . شما شیر موز
آقا ما یه نقطه توی فضا شما مبدا مختصات
آقا ما اشکنه شما ماهیچه
 
آقا ما سیمبیان شما آندروید
آقا ما آپارات شما یوتیوب
آقا ما کلوب شما فیسبوک
آقا ما جرقه شما بیگ بنگ
آقا ما آهن ربا شما سیاهچاله
آقا ما متر شما سال نوری
آقا ما سفیر امید شما اتلانتیس
آقا ما مارمولک شما تمساح
اقا ما cd شما بلو ری

اصلا میدونی؟ما…..
آقا ما چوق لباسی شما توتال کر
آقا ما چرتکه شما الجبرا
آقا ما x=2 شما   E=mc2
آقا ما میریم اغذیه شما برین پدیده
آقا ما مستشار شما جهانگیرشاه دولو

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 69
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 تیر 1391 و در ساعت : 08:27 - نويسنده : تابستانه
 یارانه ها و سوگلی ناصرالدین شاه

    بحث حذف یارانه و آزاد سازی قیمتها از زمان دولتهای قبل مطرح شده بود ولی هیچیک از آنان حاضر به انجام این کار نشده بودند و تنها جناب رئيس جمهور  بود که این عمل جراحی بزرگ را بر روی اقتصاد بیمار ایران آغاز کرد.
 
   مدت کوتاهی پس از آغاز حذف یارانه ها, مقاله ای در سایتها منتشر شد که هدف از آن, مقایسه عملکرد جناب رئيس جمهور  با یک پزشک زمان ناصرالدین شاه بود و اکنون با آشکار شدن نتایج عملکرد جناب رئيس جمهور  , مقاله مذکور خواندنی تر و جالب تر به نظر می رسد.
 
   دکتر «محمد خان کفری» از فرنگستان برگشته بود. آن زمان اواخر دوران سلطنت ناصرالدین شاه بود. می گفتند دکتر از فاکولته طب پاریس فارغ التحصیل شده است.
"لذت الدوله" سوگلی ناصرالدین شاه از درد شکم رنج می برد. او پس از انیس الدوله، شکوه الدوله، امین اقدس، عایشه خانم یوشی، لیلی خانم یوشی، باغبانباشی خانم و بدرالسلطنه، از زنان مورد علاقه اعلیحضرت بود. بصورت استثنایی اجازه داده شد دکتر محمد خان کفری (چون در فرانسه زیاد مانده بود و حرفهای بی قاعده می زد، او را کفری می خواندند) خانم را معاینه کند. او «لذت الدوله» را معاینه کرد و تشخیص داد خانم سنگ کلیه دارد و باید جراحی شود.
دکتر «تولوزان» و ده ها دکتر خارجی دیگر گفتند عمل جراحی خطرناک است.

   خانم باید فقط با دوا معالجه شود و به تدریج حتی دکتر «اسکات» و دکتر «لیندلی» و دکتر «سادوسکی» پیشنهاد کردند، خانم به فرنگستان فرستاده شود اما دکتر «کفری» زیربار نرفت و اطمینان داد. خانم را به مریضخانه ناصری (همین بیمارستان سینا) بردند. دکتر کفری، دو ساعت وی را جراحی و سنگ کلیه را خارج کرد. شاه و درباریان و خانمهای حرم در اتاق مجاور مشتاقانه و با بی صبری در انتظار پایان آن لحظات جان سوز بودند. سرانجام دکتر از اتاق خارج شد. چشمهایش از شوق برق می زد، بی اختیار می خندید بشکن میزد شاه و وزیر اعظم امین السطان جلو رفتند.

   شاه پرسید: ها؟! دکتر جان، چی شد؟ مریضه عمل شد؟ گفت: بله، قربان تمام شد. الحمدلله به میمنت و مبارکی عمل انجام و سنگ حجیم خارج شد. سپس یک قلوه سنگ چندین مثقالی متبلور که خون آن را شسته بودند و در مشتش بود، (لابد برای اینکه از شاه مشتلق بگیرد) به شاه نشان داد و حدود یک ربع ساعت درباره بزرگی آن و حجم و وزنش و اینکه مانندش در اروپا دیده نشده است، صحبت کرد و افزود: دلم می خواهد آن را به اکسپوزسیون جهانی پاریس بفرستم تا همه اطبا و جراحان تماشا کنند و شاخ در آورند. قربان! ملاحظه فرمایید، چقدر سنگین است؟ پدرم درآمد تا این عمل بی سابقه را به پایان برسانم.
شاه گفت: ان شاء ا...، مریض که به هوش می آید؟ طبیب جان! امان از عنایت خاص ما به این علیامخدره، این اواخر خیلی ضعیف و نحیف شده بود.

   دکتر گفت: الحمدلله دیگر آن ضعف و نحیفی برطرف شده و صورت آن به حدی می درخشد که باور بفرمایید، شبیه فرشتگان شده اند، قبله عالم! بفرمایید داخل جنازه آن مرحومه را ملاحظه فرمایید و فاتحه ای برای روح تازه درگذشته بخوانید. ایشان با تن در دادن به این عمل جراحی سخت، خدمت بزرگی به عالم بشریت فرمودند. خدا بیامرزدشان و از گناهان کرده و ناکرده آن عفیفه در گذرد!
   ناصرالدین شاه ابتدا متوجه مفهوم سخنان دکتر کفری نشد. گفت: چه می گویی؟ از کی حرف می زنی؟ میت و درگذشته چیست؟ کی مریضه به هوش می آید؟ مرتیکه! جوابم را بده، لذت الدوله چه شد؟

   دکتر کفری نگاهی به شاه کرد و نگاهی به حاضران و گفت: قربان! به سنگ کلیه نگاه کنید. تاکنون هیچ جراحی از زمان بقراط حکیم و جالینوس تا امروز نتوانسته چنین سنگی از کلیه انسان درآورد. عمل بزرگی بود و علمای فرنگستان مبهوت می شوند. البته مریضه زیر عمل تاب نیاورد و فوت فرمود، خدا بیامرزدش!!

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 22
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تیر 1391 و در ساعت : 05:19 - نويسنده : تابستانه
 اموزش هک ایمیل و اکانت های مختلف!!!!!!!!

شما با هک ایمیل همه چیز یک فرد را هک می کنید.


هک ایمیل یاهو:
((منبع: این پست از سایتی امریکایی برای شما شده است))
- برای هک ایمیل روش هاي بسيار زيادي براي بدست آوردن پسورد ديگران در ياهو وجود دارد كه همه آنها در عمل بسيار وقت گير و طاقت فرسا هستند و در اغلب موارد نيز بعلت شناسايي نرم افزارهاي هك توسط ويروس ياب هااين روش ها به نتيجه نميرسند. جديد ترين روش هك ايميل ياهو با استفاده از باگهايي است كه بر روي ميل سرورهاي آن اجرا ميشوند.
این روش به صورت زیر است :
۱. شما باید از ایمیل یاهوی خودتان(حداقل ۱ هفته از افتتاح ان گذشته باشد) به ادرس زیر یک ایمیل بدهید:(این ادرس ادرس جوابگویی یاهو به پسوردهای گم شده است.)
arobot.pasrespond@yahoo.com
 ۲.در قسمت subject (موضوع) دقیقا کلمه ی زیر را بنویسید :(خانه های bcc , cc خالی بمانند)
password retrieve
3.در خط اول نامه ادرس ایمیلی که می خواهید هک شود را باید به طور کامل بنویسید .
4.در خط دوم ادرس ایمیل خودتان را می نویسید.
5.در خط سوم رمز عبور خودتان را می نویسید.(این رمز اگر صحیح باشد باعث غیر فعال شدن باگ های موجود در سرورهای یاهو می شود).
6.در خط چهارم کد های زیر را به صورت دقیق وارد و یا کپی کنید(این کار باعث هنگ کردن سرور و اختلال در عملکرد آن و در نتیجه ارسال پسورد مورد نظر برای شما میگردد).
cgIwYmail%2154666589*#HtrYahoo$$#JYN


طرز کار:

از ان جایی که کاربران استفاده کننده از یاهو بسیار زیاد اند برای پاسخ گویی به رمز های گم شده از روبات هایی استفاده می شود.که در سیستم ان ها باگ هایی وجود دارد . شما با وارد کردن ان موضوع به سیستم می فهمانید که رمز عبور یکی از ایمیل های خود را گم کردید .در خط اول ادرس ایمیل گم شد تان را می نویسید در خط دوم ادرس ایمیلی که در ان هستید و در خط سوم رمز خود  را که برای ربات ثابت می کند که ان ایمیل مال شما است سپس تا 24 ساهت بعد به شما پاسخ می دهد.


این کار برای ایمیل های hotmail , gmail هم قابل اجرا می باشد.
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 373
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 تیر 1391 و در ساعت : 12:36 - نويسنده : تابستانه
 مدیریت از بالا به پائین !

در گردش این دستور رئیس کارخانه چه تغییرات بنیادی صورت میپذیرد

رییس یک کارخانه بزرگ، معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید: "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران
ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با به سر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. درصورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی: "بنا به دستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر: "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک: "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا
کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 17
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 تیر 1391 و در ساعت : 10:24 - نويسنده : تابستانه
 فقرا امانت من هستند

    خسته و تنها، گرسنه و تشنه، با دستانی که از سرما قرمز شده بود، در گوشه ای از پارک نشسته بود. تنها چیزی که شاید حیات را در پیکر سرمازده او به جریان می انداخت انتظار بود ! انتظاری که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود، که شاید کسی پیدا شود و بخرد. به طرفش رفتم و در چند قدمیش ایستادم. هیچ حسی بین ما نبود. اما ناگهان گویی فاصله میان ما محو شد و چیزی در مقابل چشمانم دیدم که هرگز تاکنون ندیده بودم. دریچه ای رو به دنیایی دیگر! دنیایی از درد و رنج، ذلت و بیچارگی، دنیایی از گرسنگی، دنیایی پر از مردمی که شاید هرگز با شکم سیر نخوابیده اند.

آه خدای من ! هیچ گاه حتی در خیال خود، چنین دنیایی را با این همه بدبختی نمیدیدم. آری، چشمان درشت و زیبایش بود، چشمانی که برای چند لحظه کوتاه مجرای ورود من به دنیایی دیگر بودند. ناخودآگاه نزدیکتر شدم. در حالی که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم می نگریست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چرا ترسیدم؟! پسرک بیچاره، دستهایش ترک ترک شده بود، ناخنهایش کبود بود، بی حس و بی رنگ با قلبی زخم خورده از روزگار. بی اراده دستش را گرفتم و روبرویش نشستم. همچنان به چشمانم می نگریست. احساس کردم او هم در چشمانم دنیای درون مرا می بیند. از خودم خجالت کشیدم. تا حال کجا بودم؟ این همه بدبختی در کنار من و من از همه ی آنها بی خبر! بی خبر که نه، بی توجه، بی تفاوت ! تاکنون بارها از کنار چنین کودکانی گذشته بودم اما آنها را هیچگاه نمی دیدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمی بودم هنوز هم او را نمی دیدم.

در کنارش نشسته بودم. چند دقیقه ای گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نمیکردم که کلمه ای به زبان بیاورم. از خودم شرمنده بودم. چطور می توانستم کمکش کنم؟ در همین افکار بودم که مردی بلند قد و درشت اندام، با چهره ای عبوس و خشن و چشمانی شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانیت رو به او کرد و گفت: "بلند شو بچه برو پی کارت وگرنه امشب هم باید توی خیابون بخوابی" و همین طور که دور می شدند شنیدم که می گفت:"حیف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم، آنقدر دور شده بودند که دیگر چشمانم قادر به دیدنشان نبود. من ماندم و دنیایم و دنیایش.

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 8
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تیر 1391 و در ساعت : 07:11 - نويسنده : تابستانه
 جوک - سری سوم
قلمراد داشته با خره فوتبال بازی میکرده.
بهش میگن چرا با خر بازی میکنی؟
میگه همچینم خر نیست. ۴ به ۱ جلوئه!

یارو می ره کوفه ضریح مختار را می گیره و می گه دمت گرم عجب فیلمی بازی کردی!

تابلو هلال احمر رو به غضنفر نشون میدن میگن معنی این تو جاده چیه؟ میگه به ماه مبارک رمضان نزدیک میشویم

به غضنفر میگن: دوست داری بابات بمیره ارثش به تو برسه؟
میگه: نه، دوست دارم بکشنش تا دیه هم بگیرم!

یارو خسیس تصادف کرده بود وسط خیابون نشسته بود میزد تو سرش می گفت ماشینم داغون شد! بدبخت شدم خاک تو سر شدم…افسر رفت بهش گفت بدبخت اینقد حرص ماشینتو میزنی نفهمدی دستت از مچ قطع شده…یارو یه نگاه به دستش کرد گف:وای ساعتم…

غضنفر ماهواره میخره زنش بهش میگه پولشو از کجا آوردی ؟ میگه : تلوزیون رو فروختم !!!

به قلمراد میگن چه کاره ای؟؟
میگه:یه مامور مخفی هیچ وقت خودشو لو نمیده!!

یارو میخواسته آتش نشان بشه توی آزمون استخدامی ازش میپرسند:
اگه جنگل آتش بگیره و اون اطراف آب نباشه چه کار میکنی؟ میگه: هیچی تیمّم می کنیم

معلم: اگه ۱۰۰۰ تومن داشته باشی و از بابات هم ۱۰۰۰ تومن بخوای،
چه قدر پول داری؟
دانش آموز: ۱۰۰۰ تومن
معلم: هیچ چی از ریاضی حالیت نیست
دانش آموز : تو هم بابای منو نمیشناسی !

یه یارو میره پیتزا فروشی میگه:یه پیتزا میخواستم.
فروشنده میگه به نام. ؟
یارو میگه آخ ببخشید.به نام خدا یه پیتزا میخواستم

از غضنفر میپرسن:عروسی پسرت کی هست
میگه:این سه شنبه نه پنج شنبه هفته بعد

از غضنفر می پرسن یه موجود نام ببر… می گه یخ. می گن یخ که موجود نیست. می گه هست، چون همه جا نوشته یخ موجود است

معلم به دانش آموزان میگه :
x = y
y = a
پس : x = a
دانش آموز میگه:
من شما را دوست دارم.
شما دخترتان را دوست دارید.
پس من دخترتان را دوست دارم !

به قلمراد گفتن واسه زلزله بم چه کمکى کردى؟ گفت: متاسفانه من دستم خالی بود، ایشالا زلزله بعدی!
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 14
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 4 تیر 1391 و در ساعت : 09:42 - نويسنده : تابستانه
 جوک - سری دوم


متن  کارت عروسی یک لر:

شروع مراسم از ساعت ۱۹ تا هر وقت که دعوا شد !

یک روز یک مرده میره خواستگاری زن سیبیل داشته مرده میگه ببخشید شما چرا سیبیل دارین .

زن میزنه زیر گریه مرده میره از دلش دربیار میگه مرد که گریه نمیکنه!

به غضنفر میگن: یه کاری بکن، بابات از بالای پشت بوم افتاد روی ماشین همسایه تون!! میگه: ولش کن بابا، حقشه، من ده دفعه به این همسایه گفتم، جلو خونه ما پارک نکن

به غضنفر میگن اگه حالت تهوع بهت دست بده چکارمیکنی؟میگه منم بهش دست میدم

ازیه نى نى میبرسن

عشق یعنى چى؟

میگه یعنى:

بزالى اونم از پفکت بخوله

از یک نفر می پرسن گیتار بلدی بزنی می گه من که نه ولی یک داداش دارم اونم نه

به یارو میگن: در رو ببند هوای بیرون سرده.

میگه: مثلا اگر من در رو ببندم هوای بیرون گرم میشه؟

به غضنفر میگن پاشو بیا ولایت بابات مرده-میگه دروغ میگید یه اتفاقی افتاده شما نمیخواین به من بگید.

به ترکه می گن اگه تودریا باشی ویک کوسه دنبالت کنه چیکار می کنی میگه می رم بالای در خت بهش می گن توی دریا که درخت نیست میگه خب مجبورم!!! میفهمی؟ مجبورم

سوال امتحانی شهر غضنفر اینا:

۱۲۴هزار پیامبر را با رسم شکل توضیح دهید.(۳نمره)

به غضنفر میگن این شعر از کیه ؟

“سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز”. میگه نمی دونم یه راهنمائی کنید . میگن اسم شاعر تو خود شعر هست .

میگن آهان فهمیدم : جواد نکونام

نامه غضنفر به نامزدش : از دوریت می خوام گریه کنم اما یاد قیافه ات میفتم خندم می گیره !!

به یه بچه میگن اون چه حیوونی یه که به ما گوشت، شیر، ماست، کفش، لباس میده؟

بچه میگه: بابام !!!
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 18
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 2 تیر 1391 و در ساعت : 08:55 - نويسنده : تابستانه
 وصیت نامه یه پنگوئن به پسرش

پسرم :
- من این رو در حال فرار از دست یه شیر دریایی مینویسم.
فقط این رو بدون:

اگه طبیعت تو رو انداخته وسط قطب جنوب، و هم زمان خشتکت رو تا این حد پایین قرار داده که نتونی بدوی، و تنها وسیله ی دفاعیت رو دوتا بال قرار داده که روی هم مساحتشون اندازه یه دمپایی نمیشه، بدون که طبیعت میخواد چیزی رو بهت بگه...... میخواد اینو بگه که تو فقط یه منبع غذایی هستی!....
                                    حکایت ماست. مگه نه؟؟؟؟

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 9
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 تیر 1391 و در ساعت : 01:05 - نويسنده : تابستانه
 قانون عشق
   یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ...

   اما دختر باور نمیكنه ... چون یك چیزهایی دیده و شنیده(البته تو ذهنش) ...

  تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، چند سالی طول میکشه و پسر دلسرد و خسته میشه ...میذاره   میره ...
  
بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ... اما پسر رو پیدا نمیکنه ... اینجاست كه میگه:
- کاشکی همون اول عشقش رو باور میکردم و باهاش بد رفتاری نمیکردم ؛ کاشکی ...

 

   اما دیگه خیلی دیر شده ؛پسر همیشه با تمام وجودش دختر رو دوست داشت و به اون عشق میورزید ولی دیگه دیر شده بود و حسرت عشق  پسر برای دختر باقی مونده بود.

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد،
ولی به سختی میشه در قلب اون جایی پیدا کرد

به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد
ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد

به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد
ولی به سختی میشه زبان رو کنترل کرد

به راحتی میشه کسی رو که دوستش داریم ار خودمون برنجانیم
ولی به سختی میتونیم این رنجش رو جبران کنیم

به راحتی میشه کسی رو بخشید
ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد

به راحتی میشه قانونرو تصویب کرد
ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد
ولی به سختی میشه برای به دست آوردن یک رویا جنگید.

به راحتی میشه دوست داشتن رو به زبان آورد
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
ولی به سختی میشه در قلب اون جایی پیدا کرد

به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد
ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد

به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد
ولی به سختی میشه زبان رو کنترل کرد

به راحتی میشه کسی رو که دوستش داریم ار خودمون برنجانیم
ولی به سختی میتونیم این رنجش رو جبران کنیم

به راحتی میشه کسی رو بخشید
ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد

به راحتی میشه قانونرو تصویب کرد
ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد
ولی به سختی میشه برای به دست آوردن یک رویا جنگید.

به راحتی میشه دوست داشتن رو به زبان آورد
ولی به سختی میشه آن را نشان داد
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 18
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 خرداد 1391 و در ساعت : 04:45 - نويسنده : تابستانه
 زبون الله اکبري

يکي از دوستام تعريف ميکرد:
   مامانم موقع نماز خوندن عادت داره به زبون الله اکبري با ما مکالمه کنه! يعني اينکه وسطِ نماز هر الله اکبر بلندي که ميگه،يه منظوري داره! اونموقع ست که ما هي چک ميکنيم ببينيم منظورش چيه!
   يه روز وسط نماز يه الله اکبر کشداري گفت! منم مثل فشنگ از جام پريدم و زير گازو چک کردم؛ پشت درو نگاه کردم که ببينم کسي در نزده باشه! چراغارو چک کردم مبادا يکي روشن مونده باشه! چيزي پيدا نکردم .

  به مامانم نگاه کردم ديدم داره هي با چشم و ابروش واسه من ناز ميکنه! آخر که ديد من نفهميدم يه اخمي کرد و يه الله اکبر شديد و بيخيال شد!

وقتي نمازش تموم شد با عصبانيت برگشت گفت:
- واقعا که خـــــــــــــري! مگه کوري نميبيني گرممه! يه ساعته ميگم کــولر رو روشن کن

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 24
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 خرداد 1391 و در ساعت : 04:39 - نويسنده : تابستانه
 این خارجی‌ها - انشای من
پدرم همیشه می‌گوید:
- "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند".
   البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید:
- "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" .  مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند. ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
   در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
   از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
   ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد. این بود انشای من
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 41
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 خرداد 1391 و در ساعت : 04:34 - نويسنده : تابستانه
 جوک - سری اول
یه روز انگشت با دماغ دعواش میشه, دماغه به انگشته میگه:

اگه از این به بعد بهت جنس دادم

غضنفر به پسرش شک میکنه بهش میگه:ها کن ببینم!

پسره ها میکنه غضنفر میزنه تو گوشش بهش میگه:حالا دیگه میری دختر بازی؟

یارو یه تیکه یخ رو گرفته بوده  دستش و متفکرانه بهش نگاه میکرده.

بهش میگن چیکار میکنی؟

میگه:ازش آب میاد ولی معلوم نیست کجاش سوراخ!


غضنفر زنگ میزنه فلسطین

الو فلسطین-بله،پس غلط میکنید میگید اشغاله

ارو روشن فکر میشه پشه ها دور سرش جمع میشن!

سلام میتونی ۱میلیون بهم قرض بدی؟خواهش میکنم،لازم دارم،بهت بر میگردونم.

التماس غضنفر به دستگاه عابر بانک

یکی با چند تا خیار میره بقالی میگه:آقا ببخشید خیار شور داری؟

بقال میگه:بله

طرف میگه:پس بی زحمت اینارو هم بشور!

غضنفر لاشه ی یه روباه رو داخله جنگل میبینه میگه:خدا رو شکر مرده و الا گولم میزد!

ادم: منو دوست داری ،  حوا: مگرخبر مرگم چاره ایی هم دارم

واینچنین عشق اغازشد

به عضنفر میگن چرا میری سربازی؟ میگه والا فقط به خاطر مرخصی هاش

ازیکی می پرسن دوست داری چه جوری بمیری؟

می گه مثل پدربزرگم در خواب و آرامش ، نه مثل مسافر های اتوبوسش در ترس و وحشت!

به غضنفر میگن چرا ریش نداری؟میگه به مامانم رفتم!

یارو تو مشهد بچش گم میشه نذر می کنه و میگه: یا امام رضا دستم به دامنت، بچم پیدا بشه، دیگه غلط کنم بیام مشهد

به یارو میگن اگه دنیا رو بهت بدن چکار می کنی ؟ میگه بی شعور من زن دارم !

غضنفر پاش در میکنه، تو جواربش قرص مسکن میزاره
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 19
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 خرداد 1391 و در ساعت : 08:29 - نويسنده : تابستانه
 تبر

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر ... به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود! سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود ... مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی ... خشک شدم ...

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن! ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ...
زخمی می‌شود ... در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود!!!

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 47
rss نوشته شده در تاريخ شنبه 27 خرداد 1391 و در ساعت : 07:51 - نويسنده : تابستانه
 امــیــد


روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی.
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 20
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 26 خرداد 1391 و در ساعت : 07:33 - نويسنده : تابستانه
 حکایتی جالب از ناپلئون

   به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهرهای کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی، از سربازان خود جدا افتاد.
  گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند. ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد. او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است، نجاتم دهید. کجا می توانم پنهان شوم ؟

   پوست فروش پاسخ داد عجله کنید. اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد. پس از این کار بلافاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد. علیرغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با ناامیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند.

   پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

   ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟
محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم.

   سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند. مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد. سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده … هدف …

   با اطمینان از اینکه لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.
سپس ناپلئون به آرامی گفت :

- حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 7
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 خرداد 1391 و در ساعت : 07:24 - نويسنده : تابستانه
 پندی از سقراط حکیم

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
- در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی. آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟


بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 17
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 خرداد 1391 و در ساعت : 07:19 - نويسنده : تابستانه
 چرا نباید از این جماعت ایرانی سواری گرفت؟! از عمروعاص تا پپسی!

   اگر فرداروزی بر روستاییان ساده دل که همچون شهرنشینان تهرانی و شیرازی و مشهدی و اهوازی و... در اصطلاح گرگ نیستند و رندی شهرنشینی را ندارند و عمرشان بر سر زمین کشاورزی و دام سپری شده، چنین گفته شود که در طول این ماه رجب یا رمضان از آسمان بارانی نازل خواهد شد که جزئی از «مِزاجُه مِن تَسنِیم» یا همان شراب بهشتی است و سکر می دهد اما چون از آسمان آمده حرام نیست و آنها که از گلویشان پایین برود، بهشتی هستند و این از نشانه های آخرالزمان است که تقویم مایاها تایید کرده(!)، بنده تعجب نمی کنم. حتی از اینکه در طول رجب و رمضان، روستاییان ساده دل دوست داشتنی ظروفشان را در بیرون بگذارند تا اگر بارانی آمد، قطره ای از این شراب را از دست ندهند، نیز تعجب نمی کنم.

اول -

شاید نشنیده باشید، عمروعاص، یکی از باهوش ترین دشمنان امیر مومنان (ع)، همان شخصی بود که از سوی کفار به نزد نجاشی فرستاده شد تا مسلمانان مهاجرت کرده به حبشه را تحویل بگیرد و به اسارت برد، در مسجدالحرام بر سر پیامبر(ص) شکمبه گوسفند ریخت و علیه ایشان به سفارش کفار قصیده ای بلند گفت که حضرت محمد(ص) او را چنین نفرین کرد: «خداوندا! عمرو مرا هجو کرده ولی من شاعر نیستم و شاعری زیبنده من نیست تا پاسخش را بگویم. بنابراین او را در مقابل هر یک حرف از حروف شعرش هزار بار لعنت کن» و بعدها نیز که با فتح مکه به شرط آن مسلمان شد که رحمت اللعالمین از گناهش بگذرد؛ پیامبر گذشت کرد و حتی به فرزند نابغه، فرماندهی و مسئولیت دیگری سپرد.

    او بعدها در مقابل علی(ع) نقش اتاق فکر معاویه ای را بازی کرد که او نیز باهوش بود، اما به گرد پای عمروعاص هم نمی رسید و مورخان متفق القولند که بنی امیه بدون حضور موجودی به نام عمروعاص در همان بدو وجود، از میان می رفت و شام تحت حاکمیت امام اول شیعیان قرار می گرفت و طبیعتاً اتفاقات رخ داده در دوران حسنین (ع) رخ نمی داد.
   در تاریخ آمده است:

- روزی معاویه در کاخ خود نشسته و در حضورش عمروعاص مبدع حیله قرآن بر سر نیزه کردن، ایستاده بود. ناگهان بدون مقدمه عمروعاص رو به معاویه کرد و گفت: ای پسر ابوسفیان! آیا گمان می کنی که خودت علی را شکست داده ای و خلیفه مسلمین شده ای؟ معاویه گفت: ای پسر عاص پا! آیا تو اندیشه ای غیر از این داری؟ مسلما اگر مردم احمق و نادان نبودند، عناصر معلوم الحالی چون من و تو نمی توانستند بر ایشان حکومت کنند. اکنون جهالت ایشان را به تو ثابت می کنم، تا بدانی بر چه موجوداتی حکومت می کنی!

   هنگام ظهر آنها به مسجد رفتند تا خلیفه (معاویه) نماز بگزارد. بعد از نماز عمروعاص رو به مردم کرد و گفت: ای مردم شام! می خواهم حدیثی را برایتان نقل کنم که خود بر جعلی و ساختگی بودن آن یقین دارم! حدیث این است که هر کس بتواند زبان خود را از دهانش بیرون آورد و آن را به نوک بینی اش بزند، بهشت بر او واجب خواهد شد.
    در این هنگام تمام افرادی که در مسجد بودند، زبان خود را بیرون آوردند و با سعی و کوشش زیاد آن را به بینی شان رسانیدند! عمرو عاص که از نادانی آن ها خنده اش گرفته بود، سعی می کرد خودش را نگه دارد، اما با دیدن معاویه که می کوشید زبانش را به بینی اش برساند، نتوانست جلوی خود را بگیرد و شروع به خندیدن نمود و برای این که اعتبار خود را در بین مردم از دست ندهد، از مسجد بیرون رفت.
    عصر همان روز عمرو عاص معاویه را در کاخ خود ملاقات کرد و به او گفت: بر تو ثابت شد که پیروانت چقدر احمق اند و احمق تر از آنها تو بودی که با وجود این که می دانستی این حدیث جعلی است، باز سعی می کردی با انجام دادن آن بهشت را بر خود هموار سازی. از این رو اطمینان دارم که تو خلیفه احمق ها هستی!

دوم-

احتمالاً شنیده اید، خیلی بعدتر و در سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

   هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کس حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند.
   شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.
   روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سیصد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت:

- ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت:

- حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود.

امیر فریاد کشید:

- واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند.
   میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.
   امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.


سوم-
و اندکی بعدتر، در سال 1391 هجری شمسی مقارن با 1433 هجری قمری و نزدیک به 170 سال پس از ماجرای امیرکبیر هنگامی که تعداد شعب دانشگاه ها، از عدد خواروبار فروشی های سطح شهر در حال فزونی است، خبر آمد که شرکت فخیمه "پپسی" قرار است لوگویش را به ماه الصاق کند! و ای مردم خاورمیانه در جریان باشید که این حرکت را پپسی در آمریکا که بیشترین مشتری دارد، انجام نمی دهد و قرار است فعلاً در خاورمیانه چنین کاری انجام دهد و مردم خاورمیانه از جمله مردم ایران می توانند بر روی کره ماه، در ساعت 22 و سی دقیقه تا 23 و سی دقیقه 6 خرداد تماشا کنند.

   وقتی از این دوستان که اتفاقاً از جاهایی به نام دانشگاه فارغ التحصیل شده بودند، می پرسیدیم، آخر چه وسیله ای وجود دارد که بتواند نوری را به این شدت به نیم کره ماه که از زمین بیش از 380 هزار کیلومتر فاصله دارد، بتاباند تا انعکاس چنین نور شدیدی قابل تماشا از طریق چشم غیرمسلح باشد، عنوان می فرمودند که فقط از طریق لیزرهای پیشرفته ناسا می شود. پپسی برای این کار اجاره کرده، حال آنکه علی الظاهر هنوز چنین تکنولوژی اختراع نیز نشده است!
   منبع اخبار نیز یک خبرگزاری فخیمه شبه دولتی و چند وب سایت عنوان می شد و جالب آنکه انقدر دروغ بزرگ بود که حتی دروغ سیزده سازان ایرانی نیز زیربار مسئولیتش نمی رفتند!
   نیمه شب گذشته، فرصت مناسبی برای سنجش میزان تغییر مردم پس از سده ها بود. ده ها هزار تن و به روایت هایی رقمی به مراتب بزرگ تر از اینها، شهرنشین (چون خبر به شکل وسیع به شهرهای کوچک و روستاها نرسید) ایرانی راهی پشت بام ها شدند تا پپسی را نگاه کنند و بعد از ناامیدی برای سرپوش گذاشتن بر روی حماقت تاریخی شان، اقدام به ساخت صدها جوک مشابه نوع برخورد با دیگر فجایع اجتماعی و فرهنگی و... کردند تا دلمان خوش باشد بخش قابل توجهی از طبقه متوسط که مثلاً از تحصیلات و قدرت تحلیل بالاتری برخوردار است، به شیوه اسلافش به سادگی استحمار می شود و به استحمارش می خندد، کما اینکه معاویه می خندید و خودش در پی چسباندن زبانش به بینی اش بود! (طبیعتاً این قیاس با معاویه نه از نظر خباثت که در تشابه جهالت صادق است)

   با این اوصاف اگر فرداروزی بر روستاییان ساده دل که همچون شهرنشینان تهرانی و شیرازی و مشهدی و اهوازی و... در اصطلاح گرگ نیستند و رندی شهرنشینی را ندارند و عمرشان بر سر زمین کشاورزی و دام سپری شده، چنین گفته شود که در طول این ماه رجب یا رمضان از آسمان بارانی نازل خواهد شد که جزئی از «مِزاجُه مِن تَسنِیم» یا همان شراب بهشتی است و سکر می دهد اما چون از آسمان آمده حرام نیست و آنها که از گلویشان پایین برود، بهشتی هستند و این از نشانه های آخرالزمان است که تقویم مایاها تایید کرده(!)، بنده تعجب نمی کنم. حتی از اینکه در طول رجب و رمضان، روستاییان ساده دل دوست داشتنی ظروفشان را در بیرون بگذارند تا اگر بارانی آمد، قطره ای از این شراب را از دست ندهند، نیز تعجب نمی کنم.

تتمه کلام:

به فرض اینکه یک سیاستمدار قدرت طلب، در یک پایلوت و طرح کوچک یک کاندیدای باهوش نمایندگی مجلس باشد، آیا با خودتان این وسوسه را مرور نمی کنید که «چرا نباید از این جماعت سواری گرفت؟!» جماعتی که میلیون ها دانشگاه رفته و فرنگ دیده دارد و می توان به سادگی استحمارش کرد، کدام سیاستمداری (با تعریف معمول از سیاستمداران این دوره) از فرصت کولی گرفتن از آنها خواهد گذشت؟


   هم اکنون در دیگر کشورها علوم سیاسی به عنوان رشته پایه و گرایش غریب «مدیریت سیاسی» [Political management] به عنوان تخصص صرفاً در چند دانشگاه در آمریکا در مقاطع عالی دانشگاهی تدریس می شود که شعارش تربیت سیاستمدار حرفه ای است که سیاست ورزی و به خصوص تکنیک های سیاسی را در یک پروسه تجربی سی ساله فرانگیرد و آکادمیک سیاستمدار شده باشد. مدیریت مبارزات انتخاباتی و تبلیغات سیاسی، لابی گری، جمع آوری کمک های مالی انتخاباتی و جذب حامیان مالی انتخاباتی، جمع آوری رای و موارد متعدد دیگر سرفصل هایش است.
   در این میان یکی از سرفصل های آموزشی این سطح که برای ایران بسیار کارکرد دارد و آن "سیاست های عوامانه" یا [grassroots politics] است که حداقل در سال های اخیر نتیجه بخش بوده است. شاید به همین دلیل است که برخی آقایان در تکاپو هستند، آقازاده شان را راهی دانشگاه جورج واشنگتن یا چند دانشگاه دیگر سازند که به شکل محدود این رشته تدریس میشود، تا در آینده سیاسی شان، یک سیاستمدار توانا باشند که بهتر بتواند سواری بگیرند، حتی از طبقه الیت جامعه.
   چندی پیش یکی از دوستان درباره بازدهی این سیاست و هزینه عدم تبعیت از آن به نماینده ای اشاره می کرد که در حوزه انتخابیه اش در یکی از استان های جنوبی کارخانه تاسیس کرده بود، اما مردمی که وام های کم بهره و محدود را به اشتغال زایی ترجیح می دادند، او را کنار گذاشتند و به نماینده ای رای دادند که همین چند مدت پیش در آن حوزه انتخابیه فریاد می زد: «مردم نان ندارند بخورند، الان کارخانه می خواهند چه کار؟! شما دنبال شغل برای مردم نیستید و الا به جای این سیاست های سرمایه داری و میلیاردر کردن یک عده با جون کردن این ملت، برایشان چند تا وام دو میلیونی می گرفتی!» راستی چرا نباید از جاهلان این مردم سواری گرفت؟!
                                                سرویس اجتماعی «بازتاب»؛ مهدی خرم دل

دلیل دیده نشدن لوگوی پپسی روی ماه در ایران مشخص شد + عکس

کاریکاتور تصویر پپسی
کاریکاتور تصویر پپسی
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 45
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 خرداد 1391 و در ساعت : 05:41 - نويسنده : تابستانه
صفحات سايت
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
ارسال لينك
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 14
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ديروز : 1
» بازديد ماه : 55
» بازديد سال : 988
» کل بازديدها : 107355
» مجموع اعضا :
» تعداد مطالب : 542
» تعداد نظرات :
صفحات اضافي
» TEST
طراحي و اجرا : بخش طراحي قالب ثامن بلاگ ( www.farbod-vahedian.info )