X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - حکایتی جالب از ناپلئون
tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - حکایتی جالب از ناپلئون
برچسب ها ایران تهران نقشه آمریکا شینگن متن موزیک ترانه آهنگ دانلود رضا صادقی یگانه عبدالمالکی جدید سکس س ک س قمیشی معین شادمهر ستار شریعتی ضرب المثل شایسته علیزاده تیتراژ فتوشاپ شعر طنز داستان حکایت بهنام صفوی بنان بنیامین محمود کریمی مداحی عسکری زبان آموزش سراج عکس افتخاری خامنه ای خمینی موبایل برنامه بازی محمد علی حسین مهدی نقی نجفی bbc voa احمدی نژاد سانا سابا سیمبیان سیمبین نوکیا سونی اریکسون سامسونگ ال جی تلویزیون کاریکاتور یاس انتخابات رییس جمهور رمضان دعا دی جی اختلاس خاوری بیمه بانک زیرزمینی ارگ آگهی کارمند زن دختر بیوه جنده پسر گی طفل کودک بچه نوزاد وبلاگ سایت یارانه خبر اخبا روزنامه اتم بمب پارچین مرتضوی پاشایی غنی حدادیان ارضی SMS جوک لطیفه طنز پناهی سینما تلویزیون ماهواره نصب xxx ایران تهران نقشه آمریکا شینگن متن موزیک ترانه آهنگ دانلود رضا صادقی یگانه عبدالمالکی جدید سکس س ک س قمیشی معین شادمهر ستار شریعتی ضرب المثل شایسته علیزاده تیتراژ فتوشاپ شعر طنز داستان حکایت بهنام صفوی بنان بنیامین محمود کریمی مداحی عسکری زبان آموزش سراج عکس افتخاری خامنه ای خمینی موبایل برنامه بازی محمد علی حسین مهدی نقی نجفی bbc voa احمدی نژاد سانا سابا سیمبیان سیمبین نوکیا سونی اریکسون سامسونگ ال جی تلویزیون کاریکاتور یاس انتخابات رییس جمهور رمضان دعا دی جی اختلاس خاوری بیمه بانک زیرزمینی ارگ آگهی کارمند زن دختر بیوه جنده پسر گی طفل کودک بچه نوزاد وبلاگ سایت یارانه خبر اخبا روزنامه اتم بمب پارچین مرتضوی پاشایی غنی حدادیان ارضی SMS جوک لطیفه طنز پناهی سینما تلویزیون ماهواره نصب xxx
عضويت سريع
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
معرفي وبلاگ به دوستان
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
به نظر من نتیجه مذاکرات ایران و 5+1 :




امکانات ديگر
 حکایتی جالب از ناپلئون

   به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهرهای کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی، از سربازان خود جدا افتاد.
  گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند. ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد. او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است، نجاتم دهید. کجا می توانم پنهان شوم ؟

   پوست فروش پاسخ داد عجله کنید. اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد. پس از این کار بلافاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد. علیرغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با ناامیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند.

   پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

   ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟
محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم.

   سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند. مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد. سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده … هدف …

   با اطمینان از اینکه لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.
سپس ناپلئون به آرامی گفت :

- حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 6
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 خرداد 1391 و در ساعت : 07:24 - نويسنده : تابستانه
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
ارسال لينك
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 70
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ديروز : 1
» بازديد ماه : 118
» بازديد سال : 921
» کل بازديدها : 107288
» مجموع اعضا :
» تعداد مطالب : 542
» تعداد نظرات :
صفحات اضافي
» TEST
طراحي و اجرا : بخش طراحي قالب ثامن بلاگ ( www.farbod-vahedian.info )