X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - فقرا امانت من هستند
tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - فقرا امانت من هستند
برچسب ها ایران تهران نقشه آمریکا شینگن متن موزیک ترانه آهنگ دانلود رضا صادقی یگانه عبدالمالکی جدید سکس س ک س قمیشی معین شادمهر ستار شریعتی ضرب المثل شایسته علیزاده تیتراژ فتوشاپ شعر طنز داستان حکایت بهنام صفوی بنان بنیامین محمود کریمی مداحی عسکری زبان آموزش سراج عکس افتخاری خامنه ای خمینی موبایل برنامه بازی محمد علی حسین مهدی نقی نجفی bbc voa احمدی نژاد سانا سابا سیمبیان سیمبین نوکیا سونی اریکسون سامسونگ ال جی تلویزیون کاریکاتور یاس انتخابات رییس جمهور رمضان دعا دی جی اختلاس خاوری بیمه بانک زیرزمینی ارگ آگهی کارمند زن دختر بیوه جنده پسر گی طفل کودک بچه نوزاد وبلاگ سایت یارانه خبر اخبا روزنامه اتم بمب پارچین مرتضوی پاشایی غنی حدادیان ارضی SMS جوک لطیفه طنز پناهی سینما تلویزیون ماهواره نصب xxx ایران تهران نقشه آمریکا شینگن متن موزیک ترانه آهنگ دانلود رضا صادقی یگانه عبدالمالکی جدید سکس س ک س قمیشی معین شادمهر ستار شریعتی ضرب المثل شایسته علیزاده تیتراژ فتوشاپ شعر طنز داستان حکایت بهنام صفوی بنان بنیامین محمود کریمی مداحی عسکری زبان آموزش سراج عکس افتخاری خامنه ای خمینی موبایل برنامه بازی محمد علی حسین مهدی نقی نجفی bbc voa احمدی نژاد سانا سابا سیمبیان سیمبین نوکیا سونی اریکسون سامسونگ ال جی تلویزیون کاریکاتور یاس انتخابات رییس جمهور رمضان دعا دی جی اختلاس خاوری بیمه بانک زیرزمینی ارگ آگهی کارمند زن دختر بیوه جنده پسر گی طفل کودک بچه نوزاد وبلاگ سایت یارانه خبر اخبا روزنامه اتم بمب پارچین مرتضوی پاشایی غنی حدادیان ارضی SMS جوک لطیفه طنز پناهی سینما تلویزیون ماهواره نصب xxx
عضويت سريع
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
معرفي وبلاگ به دوستان
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
به نظر من نتیجه مذاکرات ایران و 5+1 :




امکانات ديگر
 فقرا امانت من هستند

    خسته و تنها، گرسنه و تشنه، با دستانی که از سرما قرمز شده بود، در گوشه ای از پارک نشسته بود. تنها چیزی که شاید حیات را در پیکر سرمازده او به جریان می انداخت انتظار بود ! انتظاری که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود، که شاید کسی پیدا شود و بخرد. به طرفش رفتم و در چند قدمیش ایستادم. هیچ حسی بین ما نبود. اما ناگهان گویی فاصله میان ما محو شد و چیزی در مقابل چشمانم دیدم که هرگز تاکنون ندیده بودم. دریچه ای رو به دنیایی دیگر! دنیایی از درد و رنج، ذلت و بیچارگی، دنیایی از گرسنگی، دنیایی پر از مردمی که شاید هرگز با شکم سیر نخوابیده اند.

آه خدای من ! هیچ گاه حتی در خیال خود، چنین دنیایی را با این همه بدبختی نمیدیدم. آری، چشمان درشت و زیبایش بود، چشمانی که برای چند لحظه کوتاه مجرای ورود من به دنیایی دیگر بودند. ناخودآگاه نزدیکتر شدم. در حالی که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم می نگریست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چرا ترسیدم؟! پسرک بیچاره، دستهایش ترک ترک شده بود، ناخنهایش کبود بود، بی حس و بی رنگ با قلبی زخم خورده از روزگار. بی اراده دستش را گرفتم و روبرویش نشستم. همچنان به چشمانم می نگریست. احساس کردم او هم در چشمانم دنیای درون مرا می بیند. از خودم خجالت کشیدم. تا حال کجا بودم؟ این همه بدبختی در کنار من و من از همه ی آنها بی خبر! بی خبر که نه، بی توجه، بی تفاوت ! تاکنون بارها از کنار چنین کودکانی گذشته بودم اما آنها را هیچگاه نمی دیدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمی بودم هنوز هم او را نمی دیدم.

در کنارش نشسته بودم. چند دقیقه ای گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نمیکردم که کلمه ای به زبان بیاورم. از خودم شرمنده بودم. چطور می توانستم کمکش کنم؟ در همین افکار بودم که مردی بلند قد و درشت اندام، با چهره ای عبوس و خشن و چشمانی شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانیت رو به او کرد و گفت: "بلند شو بچه برو پی کارت وگرنه امشب هم باید توی خیابون بخوابی" و همین طور که دور می شدند شنیدم که می گفت:"حیف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم، آنقدر دور شده بودند که دیگر چشمانم قادر به دیدنشان نبود. من ماندم و دنیایم و دنیایش.

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 8
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تیر 1391 و در ساعت : 07:11 - نويسنده : تابستانه
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
ارسال لينك
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 7
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ديروز : 0
» بازديد ماه : 46
» بازديد سال : 1096
» کل بازديدها : 107463
» مجموع اعضا :
» تعداد مطالب : 542
» تعداد نظرات :
صفحات اضافي
» TEST
طراحي و اجرا : بخش طراحي قالب ثامن بلاگ ( www.farbod-vahedian.info )