tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - برچسب ها برچسب ها ایران
برچسب ها برچسب ها ایران، برچسب ها برچسب ها برچسب ها برچسب ها ایران، تهران، نقشه، آمریکا، شینگن، متن، موزیک، ترانه، آهنگ، دانلود، رضا، صادقی، یگانه، عبدالمالکی، جدید، سکس، س ک س، قمیشی، معین، شادمهر، ستار، شریعتی، ضرب المثل، شایسته، علیزاده، تیتراژ، فتوشاپ، شعر، طنز، داستان، حکایت، بهنام صفوی، بنان، بنیامین، محمود کریمی، مداحی، عسکری، زبان، آموزش، سراج، عکس، افتخاری، خامنه ای، خمینی، موبایل، برنامه، بازی، محمد، علی، حسین، مهدی، نقی، نجفی، bbc، voa، احمدی نژاد، سانا، سابا، سیمبیان، سیمبین، نوکیا، سونی اریکسون، سامسونگ، ال جی، تلویزیون، کاریکاتور، یاس، انتخابات، رییس جمهور، رمضان، دعا، دی جی، اختلاس، خاوری، بیمه، بانک، زیرزمینی، ارگ، آگهی، کارمند، زن، دختر، بیوه، جنده، پسر، گی، طفل، کودک، بچه، نوزاد، وبلاگ، سایت، یارانه، خبر، اخبا، روزنامه، اتم، بمب، پارچین، مرتضوی، پاشایی، غنی، حدادیان، ارضی، SMS، جوک، لطیفه، طنز، پناهی، سینما، تلویزیون، ماهواره، نصب، xxx، ایران، تهران، نقشه، آمریکا، شینگن، متن، موزیک، ترانه، آهنگ، دانلود، رضا، صادقی، یگانه، عبدالمالکی، جدید، سکس، س ک س، قمیشی، معین، شادمهر، ستار، شریعتی، ضرب المثل، شایسته، علیزاده، تیتراژ، فتوشاپ، شعر، طنز، داستان، حکایت، بهنام صفوی، بنان، بنیامین، محمود کریمی، مداحی، عسکری، زبان، آموزش، سراج، عکس، افتخاری، خامنه ای، خمینی، موبایل، برنامه، بازی، محمد، علی، حسین، مهدی، نقی، نجفی، bbc، voa، احمدی نژاد، سانا، سابا، سیمبیان، سیمبین، نوکیا، سونی اریکسون، سامسونگ، ال جی، تلویزیون، کاریکاتور، یاس، انتخابات، رییس جمهور، رمضان، دعا، دی جی، اختلاس، خاوری، بیمه، بانک، زیرزمینی، ارگ، آگهی، کارمند، زن، دختر، بیوه، جنده، پسر، گی، طفل، کودک، بچه، نوزاد، وبلاگ، سایت، یارانه، خبر، اخبا، روزنامه، اتم، بمب، پارچین، مرتضوی، پاشایی، غنی، حدادیان، ارضی، SMS، جوک، لطیفه، طنز، پناهی، سینما، تلویزیون، ماهواره، نصب، xxx، ، برچسب ها برچسب ها برچسب ها برچسب ها ایران، تهران، نقشه، آمریکا، شینگن، متن، موزیک، ترانه، آهنگ، دانلود، رضا، صادقی، یگانه، عبدالمالکی، جدید، سکس، س ک س، قمیشی، معین، شادمهر، ستار، شریعتی، ضرب المثل، شایسته، علیزاده، تیتراژ، فتوشاپ، شعر، طنز، داستان، حکایت، بهنام صفوی، بنان، بنیامین، محمود کریمی، مداحی، عسکری، زبان، آموزش، سراج، عکس، افتخاری، خامنه ای، خمینی، موبایل، برنامه، بازی، محمد، علی، حسین، مهدی، نقی، نجفی، bbc، voa، احمدی نژاد، سانا، سابا، سیمبیان، سیمبین، نوکیا، سونی اریکسون، سامسونگ، ال جی، تلویزیون، کاریکاتور، یاس، انتخابات، رییس جمهور، رمضان، دعا، دی جی، اختلاس، خاوری، بیمه، بانک، زیرزمینی، ارگ، آگهی، کارمند، زن، دختر، بیوه، جنده، پسر، گی، طفل، کودک، بچه، نوزاد، وبلاگ، سایت، یارانه، خبر، اخبا، روزنامه، اتم، بمب، پارچین، مرتضوی، پاشایی، غنی، حدادیان، ارضی، SMS، جوک، لطیفه، طنز، پناهی، سینما، تلویزیون، ماهواره، نصب، xxx، ایران، تهران، نقشه، آمریکا، شینگن، متن، موزیک، ترانه، آهنگ، دانلود، رضا، صادقی، یگانه، عبدالمالکی، جدید، سکس، س ک س، قمیشی، معین، شادمهر، ستار، شریعتی، ضرب المثل، شایسته، علیزاده، تیتراژ، فتوشاپ، شعر، طنز، داستان، حکایت، بهنام صفوی، بنان، بنیامین، محمود کریمی، مداحی، عسکری، زبان، آموزش، سراج، عکس، افتخاری، خامنه ای، خمینی، موبایل، برنامه، بازی، محمد، علی، حسین، مهدی، نقی، نجفی، bbc، voa، احمدی نژاد، سانا، سابا، سیمبیان، سیمبین، نوکیا، سونی اریکسون، سامسونگ، ال جی، تلویزیون، کاریکاتور، یاس، انتخابات، رییس جمهور، رمضان، دعا، دی جی، اختلاس، خاوری، بیمه، بانک، زیرزمینی، ارگ، آگهی، کارمند، زن، دختر، بیوه، جنده، پسر، گی، طفل، کودک، بچه، نوزاد، وبلاگ، سایت، یارانه، خبر، اخبا، روزنامه، اتم، بمب، پارچین، مرتضوی، پاشایی، غنی، حدادیان، ارضی، SMS، جوک، لطیفه، طنز، پناهی، سینما، تلویزیون، ماهواره، نصب، xxx
عضويت سريع
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
معرفي وبلاگ به دوستان
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
به نظر من نتیجه مذاکرات ایران و 5+1 :




امکانات ديگر
 متن تمامی آهنگ های محسن یگانه - آلبوم حباب

 متن تمامی آهنگ های محسن یگانه

________________________________

 

. باور کنم

نه خودش موند نه خاطره هاش
تنها چیزی که مونده جای خالیشه
قصه ی دنباله دار رفتنش هنوز شبا
مثل یه ستاره از ذهنم رد میشه
دل خوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت
حالا فقط منم،منه بی انگیزه
کسی که دنیای من بوده یه روز
نبودنش داره دنیامو بهم میریزه
باور کنم یا نکنم قلبمو جا گذاشت و رفت
طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت
نه خودش موند نه خاطره هاش
دلخوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت
هنوز هاج و واجم که چجوری شد
هر کاری کردم که از پیشم نره
نمیدونستم که از این فاصله ها
از این جدایی داره لذت میبره
اون که میگفت مثله منه از جنس منه
نمیدونستم دلش اینقدر از سنگه
چقدر به خودم دروغی میگفتم
الان هر جا باشه واسه ی من دلتنگه
باور کنم یا نکنم قلبمو جا گذاشت و رفت
طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت

____________________________________________

نمیشه

نه امشب که هرشب که حالم خرابه
یه جزیرم که دارم یه دریا سرابه
من عادت نکردم به شبهای سردم
به اینکه نباشی نه عادت نکردم
قسم خورده بودم اگه از تو جداشم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم
ولی دیدم نمیشه نمیشه نمیشه
که فکرت نباشم نه دیروز و نه فردا همیشه
قسم خورده بودم اگه از تو جداشم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم
ولی دیدم نمیشه نمیشه نمیشه
که فکرت نباشم نه دیروز و نه امروز و نه فردا همیشه
نمیشه
چقدر قصه گفتم که دریا بخوابه
چقدر گریه کردم نفهمم سرابه
نفهمم کجامو نفهمم کجایی
چقدر با تو بودم تو عین جدایی
قسم خورده بودم اگه از تو جداشم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم
ولی دیدم نمیشه نمیشه نمیشه
که فکرت نباشم نه دیروز و نه امروز و نه فردا همیشه
نمیشه
چقدر قصه گفتم که دریا بخوابه
چقدر گریه کردم نفهمم سرابه

____________________________________________

حتی

جای تو فکرو خیالت شبا میاد پیشم
با اینکه تو دوری از من بازم دلواپست میشم
آخه عمری که بی تو بگذره
چرا ثانیه هاشو بشمرم
من بدون تو از تموم لحظه هاش بیذارم
بدون من پر کشیدی آتیش کشیدی به بال من
یادمه وقتی رفتی دلت نسوخت به حال من
تو حتی سر برنگردونیدی ببینی
که روحم داره بی تو پرپر میشه
قبل تو دلم از این دنیا خون بود
بعد تو از اونم بدتر میشه
خدا میدونه تنها کسم بودیو
بعد تو چقدر دلم باید تنها بشه
دنیایی که توش کنارم نباشی
تو نباشی میخوام دنیا نباشه
تو حتی سربرنگردونیدی ببینی
که روحم داره بی تو پرپر میشه
قبل تو دلم از این دنیا خون بود
بعد تو از اونم بدتر میشه
بی تو درگیر تکرارم شبو روزام عین همه
زندگی بی تو تکراری میشه
گم میشم بین همه
گرمای دست تو دیگه پیشم نمیمونه
بی تو سرد و غم انگیزم همه ی فصلام زمستونه
بدون من پر کشیدی آتیش کشیدی به بال من
یادمه وقتی رفتی دلت نسوخت به حال من
تو حتی سر برنگردونیدی ببینی
که روحم داره بی تو پرپر میشه
قبل تو دلم از این دنیا خون بود
بعد تو از اونم بدتر میشه
خدا میدونه تنها کسم بودیو
بعد تو چقدر دلم باید تنها بشه
دنیایی که توش کنارم نباشی
تو نباشی میخوام دنیا نباشه

 

____________________________________________

یادته

صد بار دلم میخواست برم این بارم یکیش
ولی این دفعه جدی جدی میرم بدون حرف پیش
پیش تو بودن یا نبودن مگه فرقی هم داره
تازه وقتی رفتم میفهمی دنیات یه چیزی کم داره
یادته همش بهم میگفتی که فراموش کردن خیلی آسونه
حالا بشینو تماشا کن از تو دیگه هیچی تو خاطرم نمیمونه
هر چی از تو بود تمومه دیگه شونه هات جای من نیست
توی مسیر سرنوشتت از این به بعد رد پای من نیست
یادته همش بهم میگفتی که فراموش کردن خیلی آسونه
حالا بشینو تماشا کن از تو دیگه هیچی به خاطر نمیمونه
خوب منو به خاطرت بسپار این منی که رو به روته
تماشا کن رفتن کسیو که بعد از این دیدنش آرزوته
تو خودتو به خواب زدیو نمیتونم از این خواب زمستونی بیدارت کنم
تو برگترین اشتباه زندگیم بودی که دیگه نمیخوام تکرارت کنم
یادته همش بهم میگفتی که فراموش کردن خیلی آسونه
حالا بشینو تماشا کن از تو دیگه هیچی به خاطرم نمیمونه
هر چی از تو بود تمومه دیگه شونه هات جای من نیست
توی مسیر سرنوشتت از این به بعد دیگه رد پای من نیست

 

____________________________________________

 

دوستت دارم

من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
آخه دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
میبینی دارم میمیرمو هیچ کاری باهام نداری
تو با غرور بیجات داری حرصمو در میاری حرصمو در میاری
من توی زندگیتم ولی
دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
آخه دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره

____________________________________________

نرو

تو فقط میخوای بری
بری هر جایی شده
رد پاهات توی برف چه تماشایی شده
قدمای اولت یکم آهسته تره
تو دلم گفتم خدا یعنی میشه که نره
اینا تقصیر تو نیست
من یکم کهنه شدم
منه پیرو نخ نما منه بیزار از خودم
وسطای راهیو توی این هوای سرد
تو دلم گفتم چرا به عقب نگاه نکرد
نرو نرو که دلم همش میگره از من سراغ تو رو
بعد اون ندیدمت چقدر داد زدم
نه بگوشت نرسید هر چی فریاد زدم
مات و مبهوتم هنوز چه سر انجام بدی
تو یه دفتر سیاهو واسه من ورق زدی
نرو نرو که دلم همش میگره از من سراغ تو رو

 

___________________________________________

 حباب

به کجای آسمون خیره شدی که غرورت داره کورت میکنه
این که آیندتو میبینی همش از گذشتت داره دورت میکنه
این که یادت بره کی بودی قدیم ممکنه هر کسیو پس بزنه
یه حباب گنده میترسه همشنکنه کسی همیش بهش دست بزنه
دست بزنه دست بزنه
یادته آرزو میکردی یه روز تو خیابون آدما بشناسنت
چه دری به تخته خورده که الان عینک دودی زدی نشناسنت
اون کلاه لبه داره گنده رو میکشی روی سرت نشناسنت
نشناسنت نشناسنت نشناسنت نشناسنت
ترست از اینه بفهمن که همش یه نمایش واسه دیده شدنه
یه ستارست که بخاطره غرور تا فراموش میشه سوسو میزنه
بیا فکر کن که چرا چی شد الان تو رو هر جا که میری میشناسنو
از اضافه ی دلایی که شکست فرش قرمز زیر پات میندازنو
تو که این مسیر سختو اومدی که هنوزم خستگیش تو تنته
هر چی گفتم با تموم تلخیاش یه تلنگر واسه ی بودنته
یادته آرزو میکردی یه روز تو خیابون آدما بشناسنت
چه دری به تخته خورده که الان عینک دودی زدی نشناسنت
اون کلاه لبه داره گنده رو میکشی روی سرت نشناسنت

____________________________________________

نمیذارم خسته شی

غماتو بذار از کنارم برو سراسر غروبو غمو غربتم
تلاش تو بی فایدست قبل تو زمونه به زانو در آوردتم
تو محتاج یه لحظه آرامشی دیگه خسته گی هاتو حاشا نکن
میخوام عمر این لحظه هات کم نشه برو این غربوبو تماش نکن
نمیذارم از بودنم خسته شی بیا این تو این جاده پاشو برو
اگر ریشه هام پیرو کهنس ولی نمیذارم از هم بپاشه تو رو
نذار این زمونه شکستت بده نمیخوام که تسلیم تقدیر شی
منو مرگه من سرنوشت منه نمیخوام که پای دلم پیر شی
یه جور از کنارم برو تا بگن بگن یارت از سنگئه و دل نداشت
تشکر نکن بابت رفتنت برو این فداکاری قابل نداشت
نمیذارم از بودنم خسته شی بیا این تو این جاده پاشو برو
اگر ریشه هام پیرو کهنس ولی نمیذارم از هم بپاشه تو رو

 

____________________________________________

 

 کی جای من اومد

گذشتم از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی
منم رفتمو پی کارم تو هم دنبال خوشبختی
گذشتم ا جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی
منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی
کی توی قلبت جای من اومد اسمو از تو خاطر تو برد
کی بوده اینقدر اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه چجوری میتونی میتونی با خودت کنار بیای
یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه
خزونه رفتنت انگار داره برگاشو میریزه
یه جوری گریه میکردم که بارون بینشون گم بود
کاش این رویا از آغازش فقط خوابو توهم بود
کی توی قلبت جای من اومد اسمو از تو خاطر تو برد
کی بوده اینقدر اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه چجوری میتونی میتونی با خودت کنار بیای

 

____________________________________________

 بخند

هوس کردم بازم امشب زیر بارون توی خیابون
به یادت اشک بریزم طبق معمول همیشه
آخه وقتی بارون میاد رو صورت یه عاشق مثل من
حتی فرق اشک و بارون دیگه معلوم نمیشه
امشب چشای من مثله ابرای بهاره
نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیری بذاره
آره بخند بخند که حالم خنده داره
این عشقه یک طرف من رو کشونده تو خیابونا
نمیخوام توی این خلوت کسی دورو برم باشه
نه پلکام روی هم میرن نه دست میکشم از گریه
نه میخوام بند بیاد نه بارون نه چتری رو سرم باشه
امشب چشای من مثله ابرای بهاره
نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیری بذاره
آره بخند بخند که حالم خنده
نه پلکام روی هم میرن نه دست میکشم از گریه
نه میخوام بند بیاد نه بارون نه چتری رو سرم باشه
امشب چشای من مثله ابرای بهاره
نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیری بذاره
آره بخند بخند که حالم خنده

 

____________________________________________

تنهایی

همون لحظه همون لحظه همون موقع با اون احوال خیلی بد
درست وقتی که میرفتی دلم شوره تو رو میزد
همون وقت که تو رو داشتم یهو از دست میدادم
از اون شب به خودم هر شب چقدر لعنت فرستادم
چه کاری بود که من کردم تو رو سوزوندم از ریشه
این آتیش همون روزه که دامن گیر من میشه
رفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدم
باعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدم
رفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدم
باعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدم
توی این خونه ی متروک دلم جون میده و میمیره
شباشم بی ستارستو غروباشم نفس گیره
به تو بد کردمو الان ببین عاقبتم اینه
که تنهامو دله تنگم دیگه ساکت نمیشینه
به تو بد کردم اون روزا که عشقت رو نفهمیدم
که هر کاری باهات کردم دارم تاوانشو میدم
رفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدم
باعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدم

 

____________________________________________

تو که میدونی

تو که میدونی همه ی عمرو اونجا گذاشتمو رفتم
تو که میدونی بجز آغوش تو جایی نداشتمو رفتم
اگه رفتمو تو سراغمو نمیگیری هنوزم که هنوزه
اگه به جز خودم کسی نیست که دلش برای من بسوزه
نه نمیدونی آخه همه ی غمامو به تو نگفتم
نه نمیدونی آخه نخواستم از چشم تو بیافتم
نه نمیگفتم آخه تحمل غمه منو نداری
نه نمیگفتم آخه میترسیدم بری تنهام بذاری
بگو فهمیدی وقتی میرفتم نگرون خودم نبودم
غمه آیندت بدجور نشسته بود توی همه ی وجودم
اگه تصویری که ازم توی ذهنت بودو و خرابش کرد
به خاطر خودت دیگه ازم نخوا که پیشت برگردم
نه نمیدونی آخه همه ی غمامو به تو نگفتم
نه نمیدونی آخه نخواستم از چشم تو بیافتم
نه نمیگفتم آخه تحمل غمه منو نداری
نه نمیگفتم آخه میترسیدم بری تنهام بذار

 

____________________________________________

هوایی شدی

من برعکس همه پشت خنده هام غمه
تو برعکس منی شادی و غمگین میزنی
ولی تو فوقش آخرش میگی کلاه رفته سرش
باشه کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو میبرم
خطو نشون کشیدم که خدایی نکرده دیدم
چشام دیگه تو رو نبینه آره دوری دوستی همینه
خاطرت هنوز عزیزه ولی از فکری که مریضه
بهتره دوری باشه نه که یه عشق زوری باشه
هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به رو نیارم
با بدو خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم
تو بر عکس منی زیر حرفات میزنی
من به موقش یه کمی آره فوقش یه کمی
یه کمی کلاه رفته سرم وقتی بودی دورو برم
یه کمی کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو میبرم
تو انگار تو نبردی ببین چه گردو خاکی کردی
عشق تو عینه درده آخ الهی برنگرده
حسی بهم نداشتی روزو شب واسم نذاشتی
تو ظاهر عشق و دوستی ولی دروغای زیر پوستی
هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به رو نیارم
با بدو خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم

__________________________________________

بیت آخر

حرفامو میشنوی از لابلای شعر اینجوری بهتره
اما بدون هنوز شبهام بدون اشک محال بگذره
بودی کنار من اما چه سوت و کور من بودمو خودم
با این همه ولی از گوشه گیریات خسته نمیشدم
تو با خودم که هیچ با سایه ی منم حرفی نمیزدی
با این همه ولی به شب نشینی دلم خوش اومدی
از چی برات بگم وقتی نگفته هام با من آجین شده
حس میکنم دلم غمگین ترین دله روی زمین شده
روزا که میگذرن اما محاله که حسم عوض بشه
آخه هر شب یه ذره شعر روح خرابمو سمت تو میکشه
امشب قراره که با خاطرات تو بازم بشینمو باز دردو دل کنم
با کاغذای شعر صبحو ببینمو غرق خودم بشم
با قطره های اشک رو کاغذای خیس
این بیت آخره اما همیشه شعر پایان قصه نیست

 

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 143
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 آذر 1391 و در ساعت : 04:56 - نويسنده : تابستانه
 خرد جمعي


 


در يک روز پاييزي در سال ١٩٠٦ دانشمند انگليسي "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس مي‌كرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چيزي که در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرت وي يافته‌هاي او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. در آن روز خاص گالتون مي‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره ساليانه‌اي بود در غرب انگلستان، جايي که زارعين احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزش‌يابي و قيمت‌گذاري به آنجا مي‌آوردند.
حضور دانش‌مندي مانند گالتون در چنان جمعي غيرعادي مي‌نمود. ولي بايد توجه داشت که گالتون به دو چيز بسيار علاقه‌مند بود. يکي اندازه‌گيري پارامترهاي فيزيکي و ذهني و ديگري مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عين حال پسرخاله داروين نيز بود شديدا اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداد اندکي، مشخصه‌هاي لازم براي هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همين رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وي بود. او بخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود که اکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم براي اداره جامعه هستند.
آن روز او در حالي که در ميان غرفه‌هاي نمايش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائي رسيد که در آن مسابقه‌اي ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشت بايد ٦ پنس مي‌پرداخت و ورقه‌اي مهر شده را تحويل مي‌گرفت. در آن ورقه بايد تخمين خود را از وزن گاو نر مي‌نوشت. نزديک‌ترين تخمين به واقعيت برنده مسابقه بود و جوائزي به صاحب آن تعلق مي‌گرفت.
٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقه‌اي آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديک‌ترين نظر را به واقعيت مي‌داد تا کشاورز و مردم عامي بي‌تخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله‌اي که بعدا در مجله علمي "طبيعت" منتشر كرد به کساني تشبيه کرد که در مسابقات اسب‌دواني، بدون کم‌ترين دانشي در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنيده‌هايي از دوستان، روزنامه‌ها و اين طرف و آن طرف بر روي اسب‌ها شرط مي‌بستند.
اما يک چيز براي گالتون جالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. او مي‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظريات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته مي‌شود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آن مسابقه را به يک تحقيق علمي بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد و جوايز پرداخت شد، ورقه‌هائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعات آماري خود را بر روي آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سري منحني آماري دست به محاسبه ميانگينِ نظرات زد. او مي‌خواست دريابد عقل جمعي مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعي فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وي افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل مي‌دادند.
ميانگينِ نظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعي گاو که در روز مسابقه وزن کشي شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه مي‌کرد. تخمينِ جمع بسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان مي‌دهد که قضاوت‌هاي جمعي و دموکراتيک از اعتبار بيش‌تري نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. اين حداقل چيزي بود که گالتون مي‌توانست گفته باشد.
در خصوص قضاوت "خرد جمعي" ذکر اين مطلب ضروري است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روي يکديگر انباشته مي‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غيرهم‌سو عمل مي‌کنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند. نتيجه اين مي‌شود که پس از جمع نظرات آن‌چه که مي‌ماند اطلاعات صحيح است.
اقتباس از کتاب تحقيقي "خرد جمعي"
نوشته: جيمز سورويس‌كي

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 114
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 تیر 1391 و در ساعت : 07:42 - نويسنده : تابستانه
 اگر کوسه‌ها آدم بودند...

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید: . اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند . توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی میساختند . همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند . مواظب بودند که همیشه پر آب باشد . هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند . برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد . گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند . چون که . گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است.
برای ماهی ها مدرسه می ساختند . وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند . درس اصلی ماهی ها اخلاق بود . به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند . به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند. وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند . آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید. اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت. از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند . ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان . شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند . همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند . در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت . که به ماهیها می آموخت . "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود". "برتولد برشت"

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 117
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 تیر 1391 و در ساعت : 04:22 - نويسنده : تابستانه
 آقا ما..... شما ....


آقا ما بدبخت حقیر ، شما کوروش کبیر
ما واشر ، شما ارباب حلقه ها
ما طرح مسکن مهر ، شما برج العرب
ما مینیمم نسبی ، شما ماکسیمم مطلق
ما تکخوان گروه سرود،شما DJ!
 
اقا اصن ما قیژقیژ دیال آپ ، شما امواج وایرلس
آقا ما باد بزن دستی شما کولر گازی نانو 
آقا ما پت ومت شما آیکیو سان
 
آقا ما بخیه , شما چفیه
آقا ما شب تار، شما صبح امید!
آقا ما ورزش از نگاه دو شما برنامه نود!
آقا ما فـــ شما فرحزاد !!
آقا ما هی آره شما هی نه .
 
آقا ما شورش قبیله ای ، شما گفتگوی تمدن ها
آقا ما لکنت زبون، شما سخنگوی دولت
آقا ما بنال بینیم با....شما خواهش میکنم بفرمایید
 
آقا ما کوکتل شما مدیر عامل پخش فراورده های گوشتی
آقا  ما مُخـمون تاب داره شما حیـاطـتون !
اقا ما کولر ابی ، شما کولر گازی ال جی
 
اقا ما برف شما بهمن
اقا ما چاکریم ، شما نایس تو میت یو
اقا ما کوله پشتی ، شما کوله باری از تجربه
اقا ما بله قربان – بله قربان ...... شما خوده سلطان
اقا ما علوم اول راهنمایی . شما فیزیک انتگرال
اقا ما تقویم جیبی . شما موسسه ژئو فیزیک !
 
اقا ما سه کله پوک . شما سه تفنگدار
اقا ما کته شما بیف استروگانف
 
اقا ما جرز لای دیوار . شما پترس فداکار
اقا ما فلافل . شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ
اقا ما بن کارگری . شما بن تخفیف دیزنی لند
اقا ما سوختگی درجه ۳ . شما برنزه شکلاتی
اقا ما آب حوض . شما شیر موز
آقا ما یه نقطه توی فضا شما مبدا مختصات
آقا ما اشکنه شما ماهیچه
 
آقا ما سیمبیان شما آندروید
آقا ما آپارات شما یوتیوب
آقا ما کلوب شما فیسبوک
آقا ما جرقه شما بیگ بنگ
آقا ما آهن ربا شما سیاهچاله
آقا ما متر شما سال نوری
آقا ما سفیر امید شما اتلانتیس
آقا ما مارمولک شما تمساح
اقا ما cd شما بلو ری

اصلا میدونی؟ما…..
آقا ما چوق لباسی شما توتال کر
آقا ما چرتکه شما الجبرا
آقا ما x=2 شما   E=mc2
آقا ما میریم اغذیه شما برین پدیده
آقا ما مستشار شما جهانگیرشاه دولو

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 122
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 تیر 1391 و در ساعت : 08:27 - نويسنده : تابستانه
 یارانه ها و سوگلی ناصرالدین شاه

    بحث حذف یارانه و آزاد سازی قیمتها از زمان دولتهای قبل مطرح شده بود ولی هیچیک از آنان حاضر به انجام این کار نشده بودند و تنها جناب رئيس جمهور  بود که این عمل جراحی بزرگ را بر روی اقتصاد بیمار ایران آغاز کرد.
 
   مدت کوتاهی پس از آغاز حذف یارانه ها, مقاله ای در سایتها منتشر شد که هدف از آن, مقایسه عملکرد جناب رئيس جمهور  با یک پزشک زمان ناصرالدین شاه بود و اکنون با آشکار شدن نتایج عملکرد جناب رئيس جمهور  , مقاله مذکور خواندنی تر و جالب تر به نظر می رسد.
 
   دکتر «محمد خان کفری» از فرنگستان برگشته بود. آن زمان اواخر دوران سلطنت ناصرالدین شاه بود. می گفتند دکتر از فاکولته طب پاریس فارغ التحصیل شده است.
"لذت الدوله" سوگلی ناصرالدین شاه از درد شکم رنج می برد. او پس از انیس الدوله، شکوه الدوله، امین اقدس، عایشه خانم یوشی، لیلی خانم یوشی، باغبانباشی خانم و بدرالسلطنه، از زنان مورد علاقه اعلیحضرت بود. بصورت استثنایی اجازه داده شد دکتر محمد خان کفری (چون در فرانسه زیاد مانده بود و حرفهای بی قاعده می زد، او را کفری می خواندند) خانم را معاینه کند. او «لذت الدوله» را معاینه کرد و تشخیص داد خانم سنگ کلیه دارد و باید جراحی شود.
دکتر «تولوزان» و ده ها دکتر خارجی دیگر گفتند عمل جراحی خطرناک است.

   خانم باید فقط با دوا معالجه شود و به تدریج حتی دکتر «اسکات» و دکتر «لیندلی» و دکتر «سادوسکی» پیشنهاد کردند، خانم به فرنگستان فرستاده شود اما دکتر «کفری» زیربار نرفت و اطمینان داد. خانم را به مریضخانه ناصری (همین بیمارستان سینا) بردند. دکتر کفری، دو ساعت وی را جراحی و سنگ کلیه را خارج کرد. شاه و درباریان و خانمهای حرم در اتاق مجاور مشتاقانه و با بی صبری در انتظار پایان آن لحظات جان سوز بودند. سرانجام دکتر از اتاق خارج شد. چشمهایش از شوق برق می زد، بی اختیار می خندید بشکن میزد شاه و وزیر اعظم امین السطان جلو رفتند.

   شاه پرسید: ها؟! دکتر جان، چی شد؟ مریضه عمل شد؟ گفت: بله، قربان تمام شد. الحمدلله به میمنت و مبارکی عمل انجام و سنگ حجیم خارج شد. سپس یک قلوه سنگ چندین مثقالی متبلور که خون آن را شسته بودند و در مشتش بود، (لابد برای اینکه از شاه مشتلق بگیرد) به شاه نشان داد و حدود یک ربع ساعت درباره بزرگی آن و حجم و وزنش و اینکه مانندش در اروپا دیده نشده است، صحبت کرد و افزود: دلم می خواهد آن را به اکسپوزسیون جهانی پاریس بفرستم تا همه اطبا و جراحان تماشا کنند و شاخ در آورند. قربان! ملاحظه فرمایید، چقدر سنگین است؟ پدرم درآمد تا این عمل بی سابقه را به پایان برسانم.
شاه گفت: ان شاء ا...، مریض که به هوش می آید؟ طبیب جان! امان از عنایت خاص ما به این علیامخدره، این اواخر خیلی ضعیف و نحیف شده بود.

   دکتر گفت: الحمدلله دیگر آن ضعف و نحیفی برطرف شده و صورت آن به حدی می درخشد که باور بفرمایید، شبیه فرشتگان شده اند، قبله عالم! بفرمایید داخل جنازه آن مرحومه را ملاحظه فرمایید و فاتحه ای برای روح تازه درگذشته بخوانید. ایشان با تن در دادن به این عمل جراحی سخت، خدمت بزرگی به عالم بشریت فرمودند. خدا بیامرزدشان و از گناهان کرده و ناکرده آن عفیفه در گذرد!
   ناصرالدین شاه ابتدا متوجه مفهوم سخنان دکتر کفری نشد. گفت: چه می گویی؟ از کی حرف می زنی؟ میت و درگذشته چیست؟ کی مریضه به هوش می آید؟ مرتیکه! جوابم را بده، لذت الدوله چه شد؟

   دکتر کفری نگاهی به شاه کرد و نگاهی به حاضران و گفت: قربان! به سنگ کلیه نگاه کنید. تاکنون هیچ جراحی از زمان بقراط حکیم و جالینوس تا امروز نتوانسته چنین سنگی از کلیه انسان درآورد. عمل بزرگی بود و علمای فرنگستان مبهوت می شوند. البته مریضه زیر عمل تاب نیاورد و فوت فرمود، خدا بیامرزدش!!

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 44
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تیر 1391 و در ساعت : 05:19 - نويسنده : تابستانه
 اموزش هک ایمیل و اکانت های مختلف!!!!!!!!

شما با هک ایمیل همه چیز یک فرد را هک می کنید.


هک ایمیل یاهو:
((منبع: این پست از سایتی امریکایی برای شما شده است))
- برای هک ایمیل روش هاي بسيار زيادي براي بدست آوردن پسورد ديگران در ياهو وجود دارد كه همه آنها در عمل بسيار وقت گير و طاقت فرسا هستند و در اغلب موارد نيز بعلت شناسايي نرم افزارهاي هك توسط ويروس ياب هااين روش ها به نتيجه نميرسند. جديد ترين روش هك ايميل ياهو با استفاده از باگهايي است كه بر روي ميل سرورهاي آن اجرا ميشوند.
این روش به صورت زیر است :
۱. شما باید از ایمیل یاهوی خودتان(حداقل ۱ هفته از افتتاح ان گذشته باشد) به ادرس زیر یک ایمیل بدهید:(این ادرس ادرس جوابگویی یاهو به پسوردهای گم شده است.)
arobot.pasrespond@yahoo.com
 ۲.در قسمت subject (موضوع) دقیقا کلمه ی زیر را بنویسید :(خانه های bcc , cc خالی بمانند)
password retrieve
3.در خط اول نامه ادرس ایمیلی که می خواهید هک شود را باید به طور کامل بنویسید .
4.در خط دوم ادرس ایمیل خودتان را می نویسید.
5.در خط سوم رمز عبور خودتان را می نویسید.(این رمز اگر صحیح باشد باعث غیر فعال شدن باگ های موجود در سرورهای یاهو می شود).
6.در خط چهارم کد های زیر را به صورت دقیق وارد و یا کپی کنید(این کار باعث هنگ کردن سرور و اختلال در عملکرد آن و در نتیجه ارسال پسورد مورد نظر برای شما میگردد).
cgIwYmail%2154666589*#HtrYahoo$$#JYN


طرز کار:

از ان جایی که کاربران استفاده کننده از یاهو بسیار زیاد اند برای پاسخ گویی به رمز های گم شده از روبات هایی استفاده می شود.که در سیستم ان ها باگ هایی وجود دارد . شما با وارد کردن ان موضوع به سیستم می فهمانید که رمز عبور یکی از ایمیل های خود را گم کردید .در خط اول ادرس ایمیل گم شد تان را می نویسید در خط دوم ادرس ایمیلی که در ان هستید و در خط سوم رمز خود  را که برای ربات ثابت می کند که ان ایمیل مال شما است سپس تا 24 ساهت بعد به شما پاسخ می دهد.


این کار برای ایمیل های hotmail , gmail هم قابل اجرا می باشد.
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 420
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 تیر 1391 و در ساعت : 12:36 - نويسنده : تابستانه
 زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...

نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان !
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن ...

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و دلرسته زغم همه شادی دیدن
هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست؟

یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش

بعد از این باز نفهمیدم من، که به چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ها مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

مدت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند
که دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست

حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل
نوجوانی بــــــاطل
وقت پیری غــــافل

به عبارتی دیگر:

کودکی در غفــلت
نوجوانی شهـــوت
در کهولت حسرت

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 27
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 تیر 1391 و در ساعت : 10:33 - نويسنده : تابستانه
 اینجا ایران است ...
منطق، تقلید است؛

کتاب، دکور است؛

روزنامه، تبلیغات است؛

آزادی، میدان است؛

جمهوری، خیابان است؛

استقلال، تیم است؛

شعار، آسان است؛

شعور، نایاب است؛

پینه‌های دست، عار است؛

پینه بر پیشانی، افتخار است؛

دروغ، حلال است؛

شادی، حرام است؛

اعدام، اصلاح است؛

اصلاح، فساد است؛

دانا، افسرده و در زندان است؛

نادان، کامیاب است؛

درد مردم، بی‌درمان است؛

ایمان، برای نان است؛

زر، برای زور است؛

زور، برای زر است

و تزویر برای هر دو؛
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 49
rss نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تیر 1391 و در ساعت : 08:37 - نويسنده : تابستانه
 من خدا را می شناسم

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن


خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پندارم جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من
در عالم بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم
نه کس با من ...

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 16
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 9 تیر 1391 و در ساعت : 05:47 - نويسنده : تابستانه
 مدیریت از بالا به پائین !

در گردش این دستور رئیس کارخانه چه تغییرات بنیادی صورت میپذیرد

رییس یک کارخانه بزرگ، معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید: "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران
ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با به سر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. درصورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی: "بنا به دستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر: "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک: "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا
کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 24
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 تیر 1391 و در ساعت : 10:24 - نويسنده : تابستانه
 خدا بابا
صدای ناز می آید
صدای کودک پرواز می آید
صدای کوچه های رد پای عشق پیدا شد
معلم در کلاس درس حاضر شد
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد
بر پا
همه بر پا چه بر پایی شده بر پا
*
معلم نشئتی دارد
معلم علم را در قلب میکارد
معلم گفته ها دارد
*
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا
بچه ها برجا
معلم گفت فرزندم بفرما جان من بنشین
چه درسی...... فارسی دارید؟
کتاب فارسی بردار
آب و آب را دیگر نمی خوانیم
بزن یک صفحه از این زندگانی را
*
ورق ها یک به یک رو شد
معلم گفت فرزندم
ببین بابا .... بخوان بابا......بدان بابا
عزیزم این یکی بابا...........پسر جان آن یکی بابا
همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا
بگو آب و بگو بابا
بگو نان و بگو بابا
اگر بخشش کنی با میشود با...با
اگر نصفش کنی با میشود با....با
*
تمام بچه ها ساکت
نفسها حبس در سینه
و قلبی همچو آیینه
یکی از بچه های کوچه بن بست
که میزش جای آخر هست
و همچون نی فقط نا داشت
و قلبش یک معما داشت
سوال از درس بابا داشت
نگاهش سوخته از درد و لبانش زرد
ندارد گوییا همدرد
فقط نا داشت
به انگشت اشاره سوال از درس بابا داشت
سوال از درس بابای زمان دارد
تو گویی درسهایی بر زبان دارد
*
صدای کوک اندیشه می آید
صدای بیستون ....فرهاد یا شیرین ....صدای تیشه آید
صدای شیرها از بیشه می آید
*
معلم گفت:
فرزندم سوالت چیست؟
بگفتا آن پسر
آقا اجازه
این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟
معلم گفت آری جان من
بابا همان باباست
پسر آهی کشید
اشک او در چشم پیدا شد
معلم گفت فرزندم
بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟
*
پسر با بغض گفت :این درس را دیگر نمی خوانم
معلم گفت: فرزندم چرا جانم؟
مگر این درس سنگین است؟
پسر با گریه گفت : این درس رنگین است
دوتا بابا یکی بابا؟
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من نالان و غمگین است
ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد؟
چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد؟
ولی بابای من هر دم زغال از کار میگیرد؟
چرا بابا مرا یکدم در آغوشش نمیگیرد؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم میکارد؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابا مرا یکدم نمیبوسد؟
چرا بابای من هر روز میپوسد؟
چرا در خانه آرش گل زیتون فراوان است؟
ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من با زندگی قهر است؟
*
معلم صورتش رزد و لبانش خشک گردیده است
ز روی گونه اش اشکی ز دل برخاست
چو گوهر روی دفتر ریخت
معلم روی دفتر عشق را میریخت
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش
*
بگفتا دانش آموزان
بس است دیگر
یکی بابا در این درس است
و آن بابای دیگر نیز
پاک کن را بگیرید ای عزیزانم
یکی را پاک کردند و معلم گفت :
بجای آن یکی بابا
خدا را در ورق بنوس
و خواند آن روز
خدا بابا.... خدا بابا
تمام بچه ها گفتند :
خدا بابا
خدا بابا...

*پور عباس *
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 35
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 تیر 1391 و در ساعت : 10:04 - نويسنده : تابستانه
  من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

    اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

                                                      نادر ابراهیمی
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 43
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 تیر 1391 و در ساعت : 03:20 - نويسنده : تابستانه
 وصیت نامه یه پنگوئن به پسرش

پسرم :
- من این رو در حال فرار از دست یه شیر دریایی مینویسم.
فقط این رو بدون:

اگه طبیعت تو رو انداخته وسط قطب جنوب، و هم زمان خشتکت رو تا این حد پایین قرار داده که نتونی بدوی، و تنها وسیله ی دفاعیت رو دوتا بال قرار داده که روی هم مساحتشون اندازه یه دمپایی نمیشه، بدون که طبیعت میخواد چیزی رو بهت بگه...... میخواد اینو بگه که تو فقط یه منبع غذایی هستی!....
                                    حکایت ماست. مگه نه؟؟؟؟

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 25
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 تیر 1391 و در ساعت : 01:05 - نويسنده : تابستانه
 چرا نباید از این جماعت ایرانی سواری گرفت؟! از عمروعاص تا پپسی!

   اگر فرداروزی بر روستاییان ساده دل که همچون شهرنشینان تهرانی و شیرازی و مشهدی و اهوازی و... در اصطلاح گرگ نیستند و رندی شهرنشینی را ندارند و عمرشان بر سر زمین کشاورزی و دام سپری شده، چنین گفته شود که در طول این ماه رجب یا رمضان از آسمان بارانی نازل خواهد شد که جزئی از «مِزاجُه مِن تَسنِیم» یا همان شراب بهشتی است و سکر می دهد اما چون از آسمان آمده حرام نیست و آنها که از گلویشان پایین برود، بهشتی هستند و این از نشانه های آخرالزمان است که تقویم مایاها تایید کرده(!)، بنده تعجب نمی کنم. حتی از اینکه در طول رجب و رمضان، روستاییان ساده دل دوست داشتنی ظروفشان را در بیرون بگذارند تا اگر بارانی آمد، قطره ای از این شراب را از دست ندهند، نیز تعجب نمی کنم.

اول -

شاید نشنیده باشید، عمروعاص، یکی از باهوش ترین دشمنان امیر مومنان (ع)، همان شخصی بود که از سوی کفار به نزد نجاشی فرستاده شد تا مسلمانان مهاجرت کرده به حبشه را تحویل بگیرد و به اسارت برد، در مسجدالحرام بر سر پیامبر(ص) شکمبه گوسفند ریخت و علیه ایشان به سفارش کفار قصیده ای بلند گفت که حضرت محمد(ص) او را چنین نفرین کرد: «خداوندا! عمرو مرا هجو کرده ولی من شاعر نیستم و شاعری زیبنده من نیست تا پاسخش را بگویم. بنابراین او را در مقابل هر یک حرف از حروف شعرش هزار بار لعنت کن» و بعدها نیز که با فتح مکه به شرط آن مسلمان شد که رحمت اللعالمین از گناهش بگذرد؛ پیامبر گذشت کرد و حتی به فرزند نابغه، فرماندهی و مسئولیت دیگری سپرد.

    او بعدها در مقابل علی(ع) نقش اتاق فکر معاویه ای را بازی کرد که او نیز باهوش بود، اما به گرد پای عمروعاص هم نمی رسید و مورخان متفق القولند که بنی امیه بدون حضور موجودی به نام عمروعاص در همان بدو وجود، از میان می رفت و شام تحت حاکمیت امام اول شیعیان قرار می گرفت و طبیعتاً اتفاقات رخ داده در دوران حسنین (ع) رخ نمی داد.
   در تاریخ آمده است:

- روزی معاویه در کاخ خود نشسته و در حضورش عمروعاص مبدع حیله قرآن بر سر نیزه کردن، ایستاده بود. ناگهان بدون مقدمه عمروعاص رو به معاویه کرد و گفت: ای پسر ابوسفیان! آیا گمان می کنی که خودت علی را شکست داده ای و خلیفه مسلمین شده ای؟ معاویه گفت: ای پسر عاص پا! آیا تو اندیشه ای غیر از این داری؟ مسلما اگر مردم احمق و نادان نبودند، عناصر معلوم الحالی چون من و تو نمی توانستند بر ایشان حکومت کنند. اکنون جهالت ایشان را به تو ثابت می کنم، تا بدانی بر چه موجوداتی حکومت می کنی!

   هنگام ظهر آنها به مسجد رفتند تا خلیفه (معاویه) نماز بگزارد. بعد از نماز عمروعاص رو به مردم کرد و گفت: ای مردم شام! می خواهم حدیثی را برایتان نقل کنم که خود بر جعلی و ساختگی بودن آن یقین دارم! حدیث این است که هر کس بتواند زبان خود را از دهانش بیرون آورد و آن را به نوک بینی اش بزند، بهشت بر او واجب خواهد شد.
    در این هنگام تمام افرادی که در مسجد بودند، زبان خود را بیرون آوردند و با سعی و کوشش زیاد آن را به بینی شان رسانیدند! عمرو عاص که از نادانی آن ها خنده اش گرفته بود، سعی می کرد خودش را نگه دارد، اما با دیدن معاویه که می کوشید زبانش را به بینی اش برساند، نتوانست جلوی خود را بگیرد و شروع به خندیدن نمود و برای این که اعتبار خود را در بین مردم از دست ندهد، از مسجد بیرون رفت.
    عصر همان روز عمرو عاص معاویه را در کاخ خود ملاقات کرد و به او گفت: بر تو ثابت شد که پیروانت چقدر احمق اند و احمق تر از آنها تو بودی که با وجود این که می دانستی این حدیث جعلی است، باز سعی می کردی با انجام دادن آن بهشت را بر خود هموار سازی. از این رو اطمینان دارم که تو خلیفه احمق ها هستی!

دوم-

احتمالاً شنیده اید، خیلی بعدتر و در سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

   هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کس حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند.
   شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.
   روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سیصد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت:

- ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت:

- حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود.

امیر فریاد کشید:

- واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند.
   میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.
   امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.


سوم-
و اندکی بعدتر، در سال 1391 هجری شمسی مقارن با 1433 هجری قمری و نزدیک به 170 سال پس از ماجرای امیرکبیر هنگامی که تعداد شعب دانشگاه ها، از عدد خواروبار فروشی های سطح شهر در حال فزونی است، خبر آمد که شرکت فخیمه "پپسی" قرار است لوگویش را به ماه الصاق کند! و ای مردم خاورمیانه در جریان باشید که این حرکت را پپسی در آمریکا که بیشترین مشتری دارد، انجام نمی دهد و قرار است فعلاً در خاورمیانه چنین کاری انجام دهد و مردم خاورمیانه از جمله مردم ایران می توانند بر روی کره ماه، در ساعت 22 و سی دقیقه تا 23 و سی دقیقه 6 خرداد تماشا کنند.

   وقتی از این دوستان که اتفاقاً از جاهایی به نام دانشگاه فارغ التحصیل شده بودند، می پرسیدیم، آخر چه وسیله ای وجود دارد که بتواند نوری را به این شدت به نیم کره ماه که از زمین بیش از 380 هزار کیلومتر فاصله دارد، بتاباند تا انعکاس چنین نور شدیدی قابل تماشا از طریق چشم غیرمسلح باشد، عنوان می فرمودند که فقط از طریق لیزرهای پیشرفته ناسا می شود. پپسی برای این کار اجاره کرده، حال آنکه علی الظاهر هنوز چنین تکنولوژی اختراع نیز نشده است!
   منبع اخبار نیز یک خبرگزاری فخیمه شبه دولتی و چند وب سایت عنوان می شد و جالب آنکه انقدر دروغ بزرگ بود که حتی دروغ سیزده سازان ایرانی نیز زیربار مسئولیتش نمی رفتند!
   نیمه شب گذشته، فرصت مناسبی برای سنجش میزان تغییر مردم پس از سده ها بود. ده ها هزار تن و به روایت هایی رقمی به مراتب بزرگ تر از اینها، شهرنشین (چون خبر به شکل وسیع به شهرهای کوچک و روستاها نرسید) ایرانی راهی پشت بام ها شدند تا پپسی را نگاه کنند و بعد از ناامیدی برای سرپوش گذاشتن بر روی حماقت تاریخی شان، اقدام به ساخت صدها جوک مشابه نوع برخورد با دیگر فجایع اجتماعی و فرهنگی و... کردند تا دلمان خوش باشد بخش قابل توجهی از طبقه متوسط که مثلاً از تحصیلات و قدرت تحلیل بالاتری برخوردار است، به شیوه اسلافش به سادگی استحمار می شود و به استحمارش می خندد، کما اینکه معاویه می خندید و خودش در پی چسباندن زبانش به بینی اش بود! (طبیعتاً این قیاس با معاویه نه از نظر خباثت که در تشابه جهالت صادق است)

   با این اوصاف اگر فرداروزی بر روستاییان ساده دل که همچون شهرنشینان تهرانی و شیرازی و مشهدی و اهوازی و... در اصطلاح گرگ نیستند و رندی شهرنشینی را ندارند و عمرشان بر سر زمین کشاورزی و دام سپری شده، چنین گفته شود که در طول این ماه رجب یا رمضان از آسمان بارانی نازل خواهد شد که جزئی از «مِزاجُه مِن تَسنِیم» یا همان شراب بهشتی است و سکر می دهد اما چون از آسمان آمده حرام نیست و آنها که از گلویشان پایین برود، بهشتی هستند و این از نشانه های آخرالزمان است که تقویم مایاها تایید کرده(!)، بنده تعجب نمی کنم. حتی از اینکه در طول رجب و رمضان، روستاییان ساده دل دوست داشتنی ظروفشان را در بیرون بگذارند تا اگر بارانی آمد، قطره ای از این شراب را از دست ندهند، نیز تعجب نمی کنم.

تتمه کلام:

به فرض اینکه یک سیاستمدار قدرت طلب، در یک پایلوت و طرح کوچک یک کاندیدای باهوش نمایندگی مجلس باشد، آیا با خودتان این وسوسه را مرور نمی کنید که «چرا نباید از این جماعت سواری گرفت؟!» جماعتی که میلیون ها دانشگاه رفته و فرنگ دیده دارد و می توان به سادگی استحمارش کرد، کدام سیاستمداری (با تعریف معمول از سیاستمداران این دوره) از فرصت کولی گرفتن از آنها خواهد گذشت؟


   هم اکنون در دیگر کشورها علوم سیاسی به عنوان رشته پایه و گرایش غریب «مدیریت سیاسی» [Political management] به عنوان تخصص صرفاً در چند دانشگاه در آمریکا در مقاطع عالی دانشگاهی تدریس می شود که شعارش تربیت سیاستمدار حرفه ای است که سیاست ورزی و به خصوص تکنیک های سیاسی را در یک پروسه تجربی سی ساله فرانگیرد و آکادمیک سیاستمدار شده باشد. مدیریت مبارزات انتخاباتی و تبلیغات سیاسی، لابی گری، جمع آوری کمک های مالی انتخاباتی و جذب حامیان مالی انتخاباتی، جمع آوری رای و موارد متعدد دیگر سرفصل هایش است.
   در این میان یکی از سرفصل های آموزشی این سطح که برای ایران بسیار کارکرد دارد و آن "سیاست های عوامانه" یا [grassroots politics] است که حداقل در سال های اخیر نتیجه بخش بوده است. شاید به همین دلیل است که برخی آقایان در تکاپو هستند، آقازاده شان را راهی دانشگاه جورج واشنگتن یا چند دانشگاه دیگر سازند که به شکل محدود این رشته تدریس میشود، تا در آینده سیاسی شان، یک سیاستمدار توانا باشند که بهتر بتواند سواری بگیرند، حتی از طبقه الیت جامعه.
   چندی پیش یکی از دوستان درباره بازدهی این سیاست و هزینه عدم تبعیت از آن به نماینده ای اشاره می کرد که در حوزه انتخابیه اش در یکی از استان های جنوبی کارخانه تاسیس کرده بود، اما مردمی که وام های کم بهره و محدود را به اشتغال زایی ترجیح می دادند، او را کنار گذاشتند و به نماینده ای رای دادند که همین چند مدت پیش در آن حوزه انتخابیه فریاد می زد: «مردم نان ندارند بخورند، الان کارخانه می خواهند چه کار؟! شما دنبال شغل برای مردم نیستید و الا به جای این سیاست های سرمایه داری و میلیاردر کردن یک عده با جون کردن این ملت، برایشان چند تا وام دو میلیونی می گرفتی!» راستی چرا نباید از جاهلان این مردم سواری گرفت؟!
                                                سرویس اجتماعی «بازتاب»؛ مهدی خرم دل

دلیل دیده نشدن لوگوی پپسی روی ماه در ایران مشخص شد + عکس

کاریکاتور تصویر پپسی
کاریکاتور تصویر پپسی
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 63
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 خرداد 1391 و در ساعت : 05:41 - نويسنده : تابستانه
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
ارسال لينك
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 6405
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ديروز : 78
» بازديد ماه : 6483
» بازديد سال : 6404
» کل بازديدها : 122443
» مجموع اعضا :
» تعداد مطالب : 542
» تعداد نظرات :
صفحات اضافي
» TEST
طراحي و اجرا : بخش طراحي قالب ثامن بلاگ ( www.farbod-vahedian.info )