X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - اشعار
tabestaneh 2- Special For Botomn 1391 - اشعار
شعر دیروز شعر امروز,قاصدک اخوان ثالث,چشم من و انجیر,خر مش رجب و اوضاع کنونی ایران,با خشونت هرگز...,خوش به حالش!!!!!کاشکی×××××حیف*****طفلکی^^^^^حیوونکی,خوش به حالشکاشکی×××××حیفطفلکی حیوونکی,دانلود همه چی آرومه حمید طالب زاده,مد شده,طنز تلخ
عضويت سريع
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
معرفي وبلاگ به دوستان
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
به نظر من نتیجه مذاکرات ایران و 5+1 :




امکانات ديگر
 خدایا موقع این امتحان نیست…
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها

مدارا می کنیم

دنیا عجب جایی شده

...

به این خونه چقدر اصرار کردی

تمام دورمو دیوار کردی

دلم خوش بود

دلم خوش بود سقفی رو سرم هست

همون سقفم، سرم آور کردی

خدایا

خدایا حق من خونه خرابی

اونم تو بدترین جای زمان نیست

یه دنیا امتحان پس داده بودم

خدایا

خدایا موقع این امتحان نیست

...

دلم خوش بود سقفی رو سرم هست

همون سقفم رو سرم آوار کردی

بهت دار و ندارم رو سپردم

تو میتونی ازم عرشم بگیری

فقط یک فرش مونده زیر پاهام

یعنی میخوای همین فرشم بگیری؟

...

تمام عمر افتادم تو این راه

تمام عمر خالی بوده دستام

یه بارم که رو پاهام ایستادم

تو لرزوندی جهان رو زیر پاهام

...

دلم خوش بود سقفی رو سرم هست

تو اون سقف رو رو سرم آوار کردی

خدایا

خدایا حق من خونه خرابی

اونم تو بدترین جای زمان نیست

یه دنیا امتحان پس داده بودم

خدایا

خدایا موقع این امتحان نیست

...

دارم می میرم از این بغض

و هر روز

خدایا

گریه های ما یه دریاست

نمی دونم چرا هر چی عذابه

همیشه حق ما خونه خراباست

...

همه دار و ندارم رو گرفتی

شاید میراث من خالی شدن بود

همینا که برای تو حقیره

تو این برزخ همه دنیای من بود

همه دنیای من بود

خدایا... 


++خدایا......صبر به معنای واقعی کلمه!

برچسب ها:

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 83
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 بهمن 1391 و در ساعت : 11:59 - نويسنده : تابستانه
 زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...

نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان !
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن ...

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و دلرسته زغم همه شادی دیدن
هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست؟

یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش

بعد از این باز نفهمیدم من، که به چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ها مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

مدت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند
که دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست

حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل
نوجوانی بــــــاطل
وقت پیری غــــافل

به عبارتی دیگر:

کودکی در غفــلت
نوجوانی شهـــوت
در کهولت حسرت

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 9
rss نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 تیر 1391 و در ساعت : 10:33 - نويسنده : تابستانه
 آبستن تمام دردها
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم
این روزها به جای "شرافت" از انسان ها فقط "شر" و "آفت" می بینی!

می دانی

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی:
تعطیل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی
بگذار منتظر بمانند!

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 14
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردین 1391 و در ساعت : 11:13 - نويسنده : تابستانه
 راز عاشـقی ...

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 15
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردین 1391 و در ساعت : 12:57 - نويسنده : تابستانه
 اي دبستاني ترين احساس من
خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكار و دزد دشت و باغ

روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است
 
كاكلي گنجشككي با هوش بود
فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز و سرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن مي دريد

تا درون نيمكت جا مي شديم
ما پر از تصميم كبري مي شديم

پاك كن هايي زپاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جارو يا پا روي برگ

همكلاسيهاي من يادم كنيد
باز هم در كوچه فريادم كنيد

همكلاسيهاي درد و رنج و كار
بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود

كاش مي شد باز كوچك مي شديم
لا اقل يك روز كودك مي شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي معلم ياد و هم نامت بخير
ياد درس آب و بابايت بخير
 
اي دبستاني ترين احساس من 
بازگرد اين مشقها را خط بزن

اي دبستاني ترين احساس من 
بازگرد اين مشقها را خط بزن

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 12
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 فروردین 1391 و در ساعت : 11:47 - نويسنده : تابستانه
 دلم گرفته ای دوست

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 20
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 فروردین 1391 و در ساعت : 12:32 - نويسنده : تابستانه
 طنز تلخ - عاشقی های جدید
عشق بعضی وقت ها اینترنتی است
گاه کافی شاپی یا کافی نتی است

با تو می گویم زبعضی صحنه هاش
صحنه هایی گاه سخت ودلخراش

صحنۀ اول حدود نیمه شب
دختر و رایانه و شور و طرب

مثل اینکه دارد او چت می کند
وای ،دارد کم کم عادت می کند

چه امید و آرزوهای بلند
دخترک افتاده بدجوری به بند

صحنۀ دوم خیابان و قرار
می شود تکمیل کارش با فرار

در سکانس بعد ویلای شمال
نازنین تنها ست در دام کمال

صحنۀ بعدی بد و مستهجن است
قصّه از نامردی یک رهزن است

سور و سات و دوربین و کیف و حال
بعد اشک و زاری آن پایمال

در جوابش پوزخندی بود و بس
گوهر دختر لگد مال هوس

بعد پخش سی دی اش در سطح شهر
حاصلش تیغ و دوا و جام زهر

مرغ عشقی کشته در پای هوس
در بهار عمر افتاد از نفس

صحنۀ آخرسکانس چند مین ؟
مادر زار و مزار نازنین

کارگردان کات داد و شد تمام
لیک پا برجاست مرغ و دان و دام

بار دیگر باز ویلایی خَفَن
دختری در دست های اهرمن

لیک این دفعه ثریا با صمد
جای ویلایش چه فرقی می کند

داستان عاشقی های جدید
طنز تلخی شد که «جاوید » آفرید
نويسنده: محمد جاوید

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 12
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 فروردین 1391 و در ساعت : 11:11 - نويسنده : تابستانه
 شعر در وصف روحیات مردم ایران

این شعر را سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)یکصد سال پیش در وصف روحیات مردم ایران سروده است.
(البته امروز این جوری نیست!

ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


ما باک نداریم ز دشنام و ملامت
ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت
ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیم
سحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یک روز به میخانه و یک روز به مسجد
هم طالب خرما و همی طالب سنجد
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد
با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

اسباب ترقی همه گردید مهیا
پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روان کشتی علم از تک دریا
ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان
بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن
ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

مردم همه گویا شده مال و خموشیم
چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شودما همه موشیم
باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 30
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 فروردین 1391 و در ساعت : 02:26 - نويسنده : تابستانه
 هفت سین الهی - خدایا بر ما عطا گردان ...

سلام ای خالق فصل بهاران
مهربان اموزگار خوب باران
خدایا ، سال نیکوئی عطا فرما
بدان خوبی که باشد از بهار سبز آن پیدا
تو گرداننده دلها و نور دیده ها
دیگر دلم را بی حسد ، بی کینه ، آری لایق پاک خودت فرما
به نور معرفت ، پاکی به چشمانم ، عنایت کن
عطا کن بهترین حالی که می دانی
دلم را آسمانی کن
خدایا یاد من آور ، الستی عهد خود ، آری 
همان پیمان ، که جز تو هیچ معبودی به عالم نیست
به من هم ، همچو آدم ، راه و رسم عذر خواهی را عنایت کن
که چون هابیل ، من هم ، بهترین های خودم را هدیه ات دارم
و ادریسی بیاندیشم برای کسب آگاهی
بسان آن خلیل بت شکن ،
ویران کنم بت های پوشالین این بت خانه اندیشه خود را
خدای مهربان ، ای ناخدای کشتی طوفان
شب تاریک و بیم موج و گرداب  تلاطم های بی حاصل 
تو مصباح هدایت ، کشتی نوحی ، عطایم کن
خدایا ، یوسفین گوهر ، جمال پاک یزدانی ،
به لذت های دنیائی ، به سودائی نبازم من
اگر نوری به قلب من بتابانی ،
خدایا ، وزن موری با تو بودن را
به ملک صد سلیمانی بی تو ، من نخواهم داد
تو سحر ساحران این زمان
اینک  ، به یمن یک عصای موسی عمران ، به خاک افکن
و یادم ده ، چو عیسی ، عاشق خلق خدا باشم
دعا بر دوستانم ، سهل و اسان است
دعا بر مردمانی را که آزار مرا اندیشه می دارند ،
بر لب ها ،  تو جاری کن
و داوودی کلام دلنشین ، بر من عنایت کن
مرا زین پس ، سخن ها دلپذیر ، دل را پذیرای سخن فرما
خدایا چون محمد (ص) ، رحمت بر هستی ات را قسمتم فرما
بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی
خداوندا ، به نوروزی که در پیش است
به هفت سینی الهی ، میهمانم کن
خدایا
سینه ای ، بی کینه
سر انگشتان  بخشایشگر همراه
سخاوت کردن بی ادعا
آری ، سحر گاهی ز جنس راز
سروش مهربانی با تمام هستی ات
گرما سلامی در کلام ، اندیشه و کردار من
سر مشق خوب مهرورزی را
عطایم کن
گشایش را به قلب کوچک من ، مرحمت فرما
که هم خانه ، به همسایه  به همشهری به همنوعی ، بدل گردد
و این اندیشه تنگ و قفس ، از واژگان ذهن من  بردار
گره از ابروان بسته ام وا کن
کلام شکر ، بر لب های من ، جاری شود با عشق
لبانم را به لبخندی مزین کن
و دستان را ، تو راه و رسم یاری ، مرحمت فرما
قدم  ها را ، به همراهی ، تو راهی کن
قلم ها را به آئین حقیقت رهنمائی کن
بجای دل شکستن ، دلبری را یاد دل ها ده
خدایا ، گر چه گویا اسمان هر کجا ، دیگر همین رنگ است
ولیکن  یادمان آور ، که رنگ اسمان ، این نیست
از این پس ، عاشقی کردن نشانم ده
به یاد آرم ، که  آواز پرنده ، بی قفس ، زیباست
که روح پاک ما ، با هر تولد ، تا ابد ، پاینده پا برجاست
نشانم ده ، که فرجام پر پروانه ، قاب خانه من نیست
به جای یادگاری بر درخت ،
با دادن آبی ، به ذهن سبز او ، اسطوره خواهم شد
بگیر از من ، تمام آنچه می گیرد تو را از من
عنایت کن ، تمام آنچه را ، در راه تو ، ره توشه خواهد بود
از همین روز نخستین در بهار سال نو ،
این روز نو ، نوروز زیبا
با خدایم عهد می بندم
به جان یا کریم مهربان ، در سال نو 
اندیشه پرواز را ، سنگی نخواهم زد
قسم بر قاصدک ، دیگر پیامی جز به خوبی ، کس نخواهم داد
به اب جاری و پاک تو ، من سوگند
بفهمم خیسی چشمان اشک آلوده را زین پس
به ابر آسمان ،  من شانه هایم را برای گریه های دوست ، خواهم داد
به قلب مردمان ، این منزل پاک خدا ، تیری نخواهم زد
و در گلدان پشت پنجره ، لبخند خواهم کاشت
خدایا ، ذره ای ، تنها به قدر قطره ای
آن حال دریائی شدن را ، قسمتم فرما
نخوانم من کسی  جز تو ، نخواهم از تو من جز تو
کمک کن  بشنوم زیبا کلامت را
پیام روشن فصل بهاری را
تو نفسم مطمئن گردان
که من راضی شوم از تو ، و تو راضی شوی از من
سفر از خود ، به  آغوش تو آغازم
نوای سر خوش موسیقی زیبای رجعت را
عزیزا ، خوب می دانم ، توئی پایان این راهی که در پیش است
و خرسندم که با سالی که می اید ، به سویت یک قدم نزدیک می گردم
به گلبرگ گل مینا قسم ، راز رضا بودن نشانم ده
بهای مردمان ، آری بهشت پاک خود را ، یادمان آور
مرا در مکتب درس بهاری ، ثبت نامم کن
بفهمم عشق ، چند بخش است
خدایا ، رب بی همتا
از آغازین دقایق های این سالی که می آید
بسان کودکی هایم ، در این دفتر به خطی خوش
در اوراق سپید و روشن سالی که در پیش است
نگارش می کنم ، تکلیف عشق و مشق خوبی را
و دیگر در کلاس عاشقی ، غیبت نخواهم کرد
خداوندا ، ملغزان این دلم را ، منزل پاک خود را ،
بعد از آنی که ، هدایت کرده ای انرا
حبیبا ، خیر و خوبی در دو عالم را عطایم کن ، نگه دارم تو از آتش
تو تکلیفی فرا تر از توان شانه ها ، بر من ، فرو مفرست
خدایا ، عذر تقصیر و فراموشی ، پذیرا شو
عزیزا ، این خلیفه ، شرمسارت می شود آخر
کمی خلق خدائی ، مهربانی ، یاد من آور
تو ثابت کن قدمهای مرا ، طعم سلام و ذکر را بر کام من بنشان
خداوندا  ، نمی دانم  چه تقدیری مرا فرموده ای ، لیکن
به  آواز چکاوک های زیبایت قسم
راه سعادت ، پیش پایم نه
قسم بر سوره های روشن  قرآن
بهاران ، فصل سبز و بارش باران
به صبح روشن نوروز بیداران
 معادین ایه سبز بشارت را
گوار باور احیای بعد از خواب و سرما را
عزیز مهربان 
برما مبارک کن

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 13
rss نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 فروردین 1391 و در ساعت : 09:03 - نويسنده : تابستانه
 عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمانرا واژگون مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت میپذیرفتم ،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،پاره پاره در کف زاهد نمایان ،سبحه صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،آواره و دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اکر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری را در این دنیای پر افسانه میکردم
 
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، وگرنه من بجای او چو بودم ،یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 19
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 اسفند 1390 و در ساعت : 01:26 - نويسنده : تابستانه
 اين جهان مهمانسرا ، ما ميهمان

عده اي دعوت به مهماني شدند
در سه شب آنها پذيرايي شدند

چون شب اول شد و هنگام شام
دسته اول بشد جمعش تمام

سفره شد پهن و غذا آماده شد
نزد هركس ظرفها بنهاده شد

ناگهان هر يك ز روي حرص آز
شد به ظرف ديگري دستش دراز

هر يك از آن ديگري نانش ربود
چون به نان خود نظر كردي نبود

گر چه هر كس سهم ديگر را بخورد
هيچ كس از سهم خود افزون نبرد

بلكه چون آشوب و دعوا شد به پا
آن جماعت را نماند عزت بجا

ريخت بسياري غذا از ظرفها
گشت آلوده لباس و فرشها

چون گذشت آن شب ، شب ديگر رسيد
امتحان جمع ديگر سر رسيد

هر يك آمد در مكان خود نشست
غافل از آن كه نبود و آن كه هست

هر كسي آرام مشغول غذا
نه به چپ كردي نظر ، ني راست را

نه تعارف كرد بر اطرافيان
نه طمع ورزيد او بر اين و آن

هر كسي سهم خودش را خورد و رفت
همتش از خويش بالا تر نرفت

اين چنين شد تا شب آخر رسيد
جمع سوم يك به يك از در رسيد

هر يك آمد با شكوه و با وقار
ديگري بنشاند او را در كنار

آمد آن سفره دوباره در ميان
تا دهد اين جمع سوم امتحان

هر كسي با نفس خود پيكار كرد
نان خود بر ديگري ايثار كرد

چون غذايش را به همسايه بداد
ديگري نانش به پيش او نهاد

جملگي با عزت و با احترام
شادمان از يكدگر خوردند شام

اين جهان مهمانسرا ، ما ميهمان
سهم هر يك را نهاده ميزبان

خوب بنگر از كدامين دسته اي ؟
تو اسير حرص يا وارسته اي ؟


برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 15
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 و در ساعت : 05:32 - نويسنده : تابستانه
 خط فقر

آدمی دیدم که حالش بد شده
خط فقر از گیجگاهش رد شده

چهره‌اش اخمی شده از خط فقر
معده‌اش زخمی شده از خط فقر

گفت فقرت فخر تو باشد یکی
کو رمق تا پاسخش گوید زکی

آدمی دیدم اسیر خط فقر
رفته تا اعماق زیر خط فقر

بر لب دریای نفت افتاده بود
اسم او آقای کورش زاده بود

هادی خرسندی
برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 18
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 22 مهر 1390 و در ساعت : 04:18 - نويسنده : تابستانه
 با خشونت هرگز...

سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
 بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 دست کم میگیرند
 درس ومشق خود را…
 باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
 تا بترسند از من
 و حسابی ببرند…
 خط کشی آوردم،
 درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
 مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 اولی کامل بود،
 خوب، دومی بدخط بود
 بر سرش داد زدم...
 سومی می لرزید...
 خوب، گیر آوردم !!!
 صید در دام افتاد
 و به چنگ آمد زود...
 دفتر مشق حسن گم شده بود
 این طرف،
 آنطرف، نیمکتش را می گشت
 تو کجایی بچه؟؟؟
 بله آقا، اینجا
 همچنان می لرزید...
 ” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
 ” ما نوشتیم آقا ”
 بازکن دستت را...
 خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
 او تقلا می کرد
 چون نگاهش کردم
 ناله سختی کرد...
 گوشه ی صورت او قرمز شد
 هق هقی کرد
و سپس ساکت شد...
 اما همچنان می گریید...
 مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
 ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 زیر یک میز،
 کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……
 گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
 چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
 غرق در شرم و خجالت گشتم
 جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد
 سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
 
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
 

او به من به یاد آورد این کلام را...
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
هرگز...

برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 18
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 مهر 1390 و در ساعت : 09:46 - نويسنده : تابستانه
 خر مش رجب و اوضاع کنونی ایران

شنیدم که دزدی زبل نیمه شب
ربود از طویله خر مش رجب 


رجب تا که شستش خبر دار شد
جهان پیش چشمش شب تار شد 


درون طویله دو زانو نشست
زمین و زمان را دم فحش بست 


یکی گفت تقصیر از آن توست
که قفل طویله نبستی درست 


یکی گفت گیرید معمار را
بنا کرده کوتاه دیوار را 


یکی گفت تقصیر از شحنه هاست
که هر روز بر پا چنین صحنه هاست
 

یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر
چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر 


و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک
مسلم که آن دزد می زد به چاک 


شنیدم که با غیض مشدی رجب
در آن بین می گفت : یاللعجب 


که هر کس به نوعی ست در اشتباه
فقط دزد در این میان بی گناه 


قلم دست هالو چو در کار شد
بدانید تاریخ تکرار شد 

*************
شنیدم که در حومه ی اصفهان
به شهری که نام خمینی بر آن 


به دست گروهی از اشرار پست
حریم خصوصی مردم شکست 


نه در شب، که در روز جمعی پلید
به دستان خود فاجعه آفرید 


نه از چوب قانون هراسی به دل
نه از آدم و آدمیت خجل 


شنیدم که فرمود شیخ الانام
نبودند زن ها علیه السلام 


و آن دیگری گفت: از مرد و زن
همه مست بودند در انجمن 


یکی گفت: آن جا به جای نماز
همه بوده مشغول آواز و ساز 


یکی گفت : الحق که مردانشان
ز غیرت نبردند هرگز نشان 


یکی از بزرگان صنف پلیس
چنین گفت با لحن رک و سلیس 


که تحقیق کردیم بسیار زود
«حجاب زنان» مشکل کار بود 


خلاصه همه بوده تقصیر کار
به جز آن تجاوز گر نابکار 


کجایی ببینی عمو مش رجب
که ما خوش بتازیم ، دنده عقب 


اگر در دهات تو خر می برند
در این خطه ناموس را می درند 


جلو روی شوهر ، برادر، پدر
تجاوز نمایند بی دردسر 


چرا این همه ظلم و هتک زنان
در املاک آقا امام زمان

محمدرضا عالی پیام


| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 53
rss نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 شهریور 1390 و در ساعت : 03:08 - نويسنده : تابستانه
 عشقبازی ...

عشقبازی به همین آسانی است 

که گلی با چشمی 

بلبلی با گوشی 

رنگ زیبای خزان با روحی 

 نیش زنبور عسل با نوشی  

کار هموارۀ باران با دشت  

برف با قلۀ کوه  

رود با ریشۀ بید  

باد با شاخه و برگ 

ابر عابر با ماه 

چشمه‌ای با آهو  

برکه‌ای با مهتاب  

و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم  

و شب و روز و طبیعت با ما! 

 

عشقبازی به همین آسانی است… 

شاعری با کلماتی شیرین 

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری 

پرسشی از اشکی  

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی 

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی  

 

عشقبازی به همین آسانی است… 

 که دلی را بخری بفروشی  

مهری شادمانی را حرّاج کنی 

رنج‌ها را تخفیف دهی 

مهربانی را ارزانی عالم بکنی 

 و بپیچی همه را لای حریر احساس  

گره عشق به آن‌ها بزنی  

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند 

 

عشقبازی به همین آسانی است…  

هر که با پیش سلامی در اول صبح  

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری  

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی 

 نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار  

عرضۀ سالم کالای ارزان  

به همه لقمۀ نان گوارایی از راه حلال  

و خداحافظی شادی در آخر روز  

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا  

و رکوعی و سجودی با نیت شکر  

 

عشقبازی به همین آسانی است

برچسب ها:

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 6
rss نوشته شده در تاريخ شنبه 19 شهریور 1390 و در ساعت : 03:07 - نويسنده : تابستانه
 چشم من و انجیر

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟

واسطه نیار ، به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم ، سوال دارم

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم ٬ سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم ، بستمش

راه دیدم نرفته بود ، رفتمش

جوونه نشکفته رو ٬ رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود ! جون شما بود ؟

مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو به خدا بود ؟

اون همه افسانه و افسون ولش ؟!!

این دل پر خون ولش ؟!!

دلهره گم کردن گدار مارون ولش ؟!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش ؟!

خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش ؟!

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم ! که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوی روون نعناش چیه؟

این همه راز

این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست ؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !

پریشونت نبودم ؟

من

حیرونت نبودم ؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه !

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !

انجیر میخواد دنیا بیاد ، آهن و فسفرش کمه !

چشمای من آهن انجیر شدن !

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن !

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم !

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟

   زنده یاد حسین پناهی

برچسب ها:

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 7
rss نوشته شده در تاريخ جمعه 18 شهریور 1390 و در ساعت : 08:13 - نويسنده : تابستانه
 قاصدک - اخوان ثالث
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بی‌ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی. . . آخر. . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی. . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟

 قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.

تهران ـ شهریور 1338- از مجموعۀ «آخر شاهنامه» - مهدی اخوان ثالث

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 16
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 و در ساعت : 03:07 - نويسنده : تابستانه
 آی آدم‌ها


ما، همان جمع پراکنده . . .

موج، میآمد، چون کوه و به ساحل میخورد.از دلِ تیرۀ امواج بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می
برد،و غریوش را فرو می‌کُشت، نعرهای خسته و خونین، بشریت را،
به
کمک میطلبید:
ـ
« آی آدم‌ها . . .
آی آدم‌ها . . .»


ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم! به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، بر سر آن خسته، گذاری بکُند!
«
دستی از غیب برون آید و کاری بکند»
هیچ
یک حتی از جای نجنبیدیم! آستینها را بالا نزدیم
دست آن غرقه درامواج بلا را نگرفتیم
، تا از آن مهلکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش! . . .

موج، میآمد، چون کوه و به ساحل میریخت.با غریوی،

که به خاموشی میپیوست. با غریقی که در آن ورطه، به کفها، به هوا،
چنگ میزد، میآویخت. . .


ما نمیدانستیم

این که در چنبر گرداب گرفتار شدهست، این نگونبخت که اینگونه نگونسار شدهست،

این منم، این تو، آن همسایه، آن انسان، این مائیم.

ما، همان جمع پراکنده،

همان تنها، آن تنهاهاییم!

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.آنصدا، اما هرگز خاموش نشد.

ـ « . . . آی آدم‌ها . . .
«آی آدم‌ها . . .»
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد،
آن صدا، در همه‌جا دائم، در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم میلرزد،خاطری آشفتهست!
دیده‌ای گریان است،

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛ آن صدا درهمه آفاق طنین انداز است!

آه، اگر با دل و جان گوش کنیم
، آه، اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم،
«
آی آدمها»را
در همه‌جا
میشنویم.در پی آنهمه خون، که بر این خاک چکید، ننگمان باد این جان!
شرم
مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!

در شب تار جهان!
در گذرگاهی
، تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این
همه آشوب و پریشانی!
این
که از پای فرو میافتد، اینکه بر دار نگونسار شدهست، این که با مرگ در افتادهست،

این هزاران و هزاران که فرو افتادند؛ این منم، این تو، آن همسایه،آن انسان،این ماییم!

ما، همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن تنهاهاییم!


اینهمه موج بلا در همه جا می‌بینیم،
«
آی آدمها» را می‌شنویم، نیک میدانیم، دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ
یک حتی یکبار نمیگوییم
با ستمکاری نادانی، این‌گونه مدارا نکنیم
، آستینها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنهء
آفاق برانیمش!

مهربانی را
، دانایی را، بر بلندای جهان، بنشانیمش. . .!

ـ « آی آدم‌ها . . .!
موج می‌آید . . .»

                          شعر ترانه از: فریدون مشیری - از مجموعۀ «مروارید مهر» 
برچسب ها:

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 10
rss نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 و در ساعت : 03:07 - نويسنده : تابستانه
 شعر دیروز - شعر امروز
امروز...
  آنکس که بداند و بداند که بداند
 اسب شرف از گنبد گردون بستاند

 آنکس که بداند و نداند که بداند
بيدار کنيدش که بسي خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خويش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
 در جهل مرکب ابدالدهر بماند
از ابن یمین

اما چنين است امروز....
آنکس که بداند و بداند که بداند
 بايد برود غازبه بصحرا بچراند

 آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خويش به گوري بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتي و پول خر خويش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند
 برپست رياست ابدالدهر بماند

| لينک ثابت | | تعداد بازديد : 15
rss نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مرداد 1390 و در ساعت : 07:26 - نويسنده : تابستانه
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
ارسال لينك
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 65
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ديروز : 1
» بازديد ماه : 106
» بازديد سال : 1039
» کل بازديدها : 107406
» مجموع اعضا :
» تعداد مطالب : 542
» تعداد نظرات :
صفحات اضافي
» TEST
طراحي و اجرا : بخش طراحي قالب ثامن بلاگ ( www.farbod-vahedian.info )