|
عضويت سريع
ورود
معرفي وبلاگ به دوستان
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
امکانات ديگر
|
پَــــ نَـــ پَـــ - قسمت ششم
- لپ تاپ رو پامه دارم باهاش کار ميکنم بابام اومده تو اتاقم ميگه لپ تاپت روشنه ؟
ميگم پَـــ نَ پَـــ رو زمين داشت گريه ميکرد گذاشتمش رو دلم آروم بگيره بعد بش ميگم کاري داري باش مگه ؟ ميگه پَـــ نَ پَـــــ صدا گريه اش تا تو اتاق من ميومد اومدم بهت بگم گناه داره بغلش کن - پارتي بوديم ... ملت اون وسط داشتن دستارو تکون ميدادن و ميرقصيدن ... . رفيقم ميگه دارن ميرقصن!؟ پَـــ نَ پَــــ اينجا گير افتادن! دارن براي هليکوپتر امداد دست تکون ميدن تا نجاتشون بده - رفتيم واسه عروسي باغ اجاره کنيم ... يارو ميگه جاي امن ميخاي ؟ پَـــ نَ پَـــ يه باغ بده تجاوز خورش خوب باشه مهمونا روش حساب کردن ! - چشام پر اشک، بغض تو گلوم. ميگه ميخواي گريه کني ؟! پَـــ نَ پَــــ ميخوام ببينم با چشام ميتونم بشاشـم ؟! ![]() - بابام با چکش به جاي ميخ زده رو دستم از درد دو متر رفتم آسمون اومدم پايين ... . تازه ميپرسه خورد به دستت؟ پَـــ نَ پَـــ ياد گل خداداد عزيزي به استراليا افتادم، ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم، عجب گلي بود عجب گلي - يارو با موتور زده بهم ....خوردم زمين سرم شکسته داره خون مياد اومده ميگه سرت داره خون مياد؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ من خودنويسم جوهر پس دادم - تو خيابون با دوستم داشتم راه مي رفتم ، يارو موتوريه گوشيمو از دستم قاپيد. دوستم گفت گوشيتو دزديد ؟ گفتم پـَـــ نَ پـَــ برد سيستم عاملشو آپديت کنه فردا مياره - به داداشم ميگم سر رات داري مياي يه ليوان آبم بيار بهم ميگه تشنته ميگم:پـَـَـ نَ پـَـَـــ من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم ز بي آبي ولي با منت و خواري پي شبنم نمي گردم - رفتم مرغ فروشي به فروشنده ميگم بال دارين، ميگه بال مرغ؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ بال هواپيما، چندتا کوچه پايين تر سقوط کرديم ميخوام درستش کنم - دختره داره غرق ميشه ميگم دستتو بده به من ميگه مي خواي نجاتم بدي؟! پَـــ نَ پـَـــ ميخوام واست لاک بزنم! - زنگ زدم عکاسي نوبت بگيرم واسه عکس گرفتن ، دختره گوشي رو برداشته ، ميگم ببخشيد خانم امروز وقت خالي کي داريد ؟ ميگه واسه عکس گرفتن ؟ پَـــ نَ پَـــ واسه اينکه با خونواده خدمت برسيم !!! بعد ميخنده ميگه 6 وقت داريم . بهش ميگم قبل از 6 هم کسي نوبت داره ؟ ميگه پَـــ نَ پَــــ امروز رو کلا واسه شوهر آيندم خالي کردم . - به بابام ميگم تلويزيونو بزن کانال دو ... ميگه روشنش کنم ؟ پَـــ نَ پَــــ تو بزن دو ... من هُل ميدم روشن شه .... - رفتيم کوه ... دارم چوب جمع ميکنم ... . ميگه مي خواي با چوبا آتيش درست کني؟ پَـــ نَ پَـــ پشت درياها شهريست قايقي خواهم ساخت ... - دارم به خواهر زادم ديکته ميگم ... رسيده آخر خط ميگه دايي برم سر خط ؟! پَ نـــ پَ بقيشو رو فرش بنويس !
|
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است،
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... ... و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
» مداد
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 5854
» افراد آنلاين : 1 » بازديد ديروز : 78 » بازديد ماه : 5932 » بازديد سال : 5853 » کل بازديدها : 121892 » مجموع اعضا : » تعداد مطالب : 542 » تعداد نظرات : صفحات اضافي
» TEST
|