| تبلیغات | X | |
|
عضويت سريع
ورود
معرفي وبلاگ به دوستان
آرشيو مطالب وبلاگ
نظرسنجي
امکانات ديگر
|
عشق
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت ميرفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد ميتواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: - اين كار شما تروريسم خالص است! پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: - چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: - آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد... در چشم هايشان نگاه مي كند... به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند... هم را در آغوش ميكشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
|
درباره وبلاگ
چه رسم جالبی است،
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... ... و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تنهائی و بیکس و محتاج....!!!
منوي اصلي
محبوترين نوشته ها
آخرين پست ها
پيوند هاي روزانه
» مداد
پيوندها
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 5854
» افراد آنلاين : 1 » بازديد ديروز : 78 » بازديد ماه : 5932 » بازديد سال : 5853 » کل بازديدها : 121892 » مجموع اعضا : » تعداد مطالب : 542 » تعداد نظرات : صفحات اضافي
» TEST
|